October 24, 2011

پاسخ فخرآور بعنوان یک نویسنده و روزنامه نگار به نیک آهنگ کوثر

آقای نیک آهنگ کوثر عزیز
در وبسایت رادیو کوچه زیر مقاله اینجانب در پاسخ به خبرچین وزارت اطلاعات (احمد باطبی ) کامنتی نوشتید تا کار زشتتان در ارسال نامه برای انجمن قلم کانادا و درخواست حذف نام اینجانب بعنوان عضو افتخاری آن انجمن را توجیه کنید. درست گفتید از شما در جریان کنفرانس اوهایو پرسیدم که چرا اینکار را کردید و از پاسختان قانع نشدم! گفتید که سه سال بازرس انجمن صنفی مطبوعات بوده اید و نتوانستید پیدا کنید که من در کجا، کی و کدام روزنامه قلم می زده ام؟ میخواهم به حافظه تان کمک کرده و یاد آوری کنم که در همان زمان و همان روزنامه مشارکت که شما کار می کردید و کاریکاتورهایتان در صفحه ۱۲ چاپ می شد، من هم ستون ثابتی داشتم در صفحه ۹ که از قیام دانشجویی ۱۸ تیرماه می نوشتم! نام این ستون بود "کی بدونه از مردم بهتر؟" زیر نظر عزیزانی چون ژیلا بنی یعقوب و بهمن احمدی عمویی و با نظارت مستقیم عباس عبدی مطالبم را نوشته و به دست انتشار می سپردم. راستی برای شما اینهمه انکار در خصوص همه کارهایی که اینجانب انجام داده ام و همه جاهایی که بوده ام با وجود این حجم اسناد و مدارک عجیب نیست!؟ نگاهی به آرشیو روزنامه های مشارکت بیاندازید تا مطلب روشنتر شود. برخی از نسخه های این روزنامه را همینجا قرار داده ام که با کلیک بر روی عکسها میتوانی آنرا بزرگتر کرده و به صحت ادعایم ایمان بیاوری


روی عکس هر کدام از روزنامه ها کلیک کنید تا اندازه واقعی تصویر را ببینید. نسخه هایی از روزنامه مشارکت مربوط به زمستان ۱۳۷۸ و بهار ۱۳۷۹ که فخر آور در ستون ثابتی با عنوان "کی بدونه از مردم بهتر!" در آن می نوشت 

در مورد کتابهای منتشر شده از اینجانب هم فرمودید که توضیحم را به خاطر ندارید! برایتان می نویسم تا یاد آوری شود. کتاب نخست اینجانب با عنوان سبز ترین چشم زمین توسط انتشارات اخوان وابسته به انتشارات ققنوس در دیماه ۱۳۷۶ منتشر شد. کتاب دوم رمان اینجا چاه نیست بود که کاندیدای جایزه ادبی پائولو کوئیلو شد و وقتی خبر کاندیداتوری کتاب در روزنامه های ۱۸ بهمن ۱۳۷۹ منتشر شد، صبح روز بعد مامورین وزارت اطلاعات به منزل اینجانب ریختند و دستگیرم کردند تا دوباره طعم انفرادی را بچشم و تمام نسخه خای این کتاب در ایران جمع آوری شد

روزنامه همبستگی - ۱۸ بهمن ۱۳۷۹
اعلام کاندیداهای جایزه ادبی پائولو کوئیلو
زمانی که در انفرادی بودم با کمک دوستانم نسخه ای از کتاب به لس آنجلس فرستاده شد و توسط انتشارات دهخدا به چاپ رسید. دو سال از حکم هشت ساله زندام به استناد این داستان برایم صادر شده بود. حداد، قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب داستان اینجا چاه نیست را توهین آشکار به خمینی و خامنه ای تلقی کرده و چنین حکمی برایم صادر کرد. کتاب سوم یعنی "هنوز هم ورق پاره های زندان!" هم جایزه آنی تیلور را برایم به ارمغان آورد. باز هم عجیب نیست که همه این جوایز بین المللی و حوادث عمدا یا سهوا سعی می شود توسط عده ای فراموش کردانده شود!؟

سه کتاب منتشر شده از امیر عباس فخر آور - سیاوش
 هنوز هم ورق پاره های زندان۱۳۸۴، ایجا چاه نیست ۱۳۷۹ و سبز ترین چشم زمین ۱۳۷۶
نیک آهنگ عزیز، لطفا ادای مظلوم ها را در نیاور که زیاد باورش آسان نیست. فکر نمی کنم نیاز به یاد آوری باشد که همیشه مغرضانه در مورد اینجانب برخورد کرده ای و منصف نبوده ای.! مطمئن هستم نیازی به یاد آوری نداری که چگونه تظاهرات جنبش سبز در واشینگتن را پوشش میدادی و در حالی که عکسهای خبرچین های وزارت اطلاعات را اسطوره وار منتشر کرده بودی با تغییر زاویه لنز دوربین دفرمه ترین شکل ممکن از چهره اینجانب را به نمایش گذاشتی. عزیزم شنیده ای که به تاریخ می شود دروغ گفت ولی تاریخ دروغ نمی گوید. در پایان اینکه آقای نیک آهنگ کوثر عزیز بعنوان بازرس سه ساله انجمن صنفی مطبوعات یک عذرخواهی به اینجانب بدهکار هستید که البته به بزرگواری خودم آنرا بخشیده و نیازی برای آن نمیبینم، لطفا در آینده درست بازرسی کنید

نکته: سپاس فراوان از سمیه گرامی برای همکاری در دسترسی به آرشیو روزنامه های دوم خردادی

October 18, 2011

داستان خبرچین های شایعه ساز وزارت اطلاعات: باطبی و زرافشان

بخش سوم از هفت مقاله: پاسخ امیرعباس فخر آور به تاریخ

در تمام حکومتهای دیکتاتوری دنیا میتوانیم ویژگیهای مشترکی ببینیم که آسیب شناسی آنها سنگ بزرگی را از پیش پای مبارزان در راه دشوار آزادی برخواهد داشت. از مهمترین ویژگیهای دیکتاتور این است که نهادهای جامعه مدنی را یکی پس از دیگری فرو میریزد و درهم میشکند و گاه آنها را از نو با مختصاتی که خودش دوست دارد، میسازد تا مطمئن شود که زهر آن نهاد مدنی گرفته شده و از این پس ابزاری در خدمت دیکتاتور خواهد بود. ابزاری که حکومتهای دیکتاتوری در پروژه تخریب نهادهای مدنی به کار میگیرند عبارتند از: زندان، شکنجه، اعدام، وحشت افکنی در جامعه، تربیت خبرچین های مشروع، ترور شخصیت، شایعه سازی، دروغ و اتهام زنی بی رحمانه. در این بین تجربه نشان داده است که قدرت تخریبی "دروغ، شایعه سازی و تربیت خبرچینهای مشروع" بسیار بیشتر از "زندان، شکنجه و اعدام" بوده است. این ابزار در دنیای معاصر ابزار جنگ روانی خوانده می شوند

فخر آور پس از ۲۲۲ روز سلول انفرادی
زمستان ۱۳۸۰
در ادامه با ذکر دو نمونه، به بررسی روشهای استفاده از این ابزار میپردازم. "جنبش دانشجویی ایران" و "کانون نویسندگان ایران" بدون تردید از اثرگذارترین نهادهای جامعه مدنی ایران بوده اند که نقش بسیار پررنگی هم در شکل گیری انقلاب اسلامی و حوادث پیش و پس از آن داشته اند. دیکتاتوری جمهوری اسلامی ابتدا با کمک زندان و شکنجه و اعدام این دو نهاد را از کار انداخت و سپس با ابزار جنگ روانی آنها را بازسازی کرده و در خدمت خود گرفت. جا دارد نگاهی گستاخانه به روشهای این تخریب انداخته و آن را موشکافی کنیم. در هم شکستن نهادهای مدنی از دو راه عمده صورت میگیرد: یکی حمله به اساس و بنیاد یک نهاد مدنی و دیگری ترور شخصیت و تخریب چهره های شاخص آن نهاد. دستگاه امنیتی و اطلاعاتی دیکتاتور، برای پروژه جنگ روانی اش نیاز به بازیگرانی هم دارد که از مشروعیت سیاسی و اجتماعی در بین مخاطبین برنامه برخوردار باشند. دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی هم به طور ویژه از این بازیگران بهره برده است. پروژه تخریب کانون نویسندگان ایران با همکاری مستقیم ناصر زرافشان انجام شد و تخریب جنبش دانشجویی ایران با کمک دفتر تحکیم وحدت و احمد باطبی در نقش یک خبرچین مشروع برای سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی




شایعه سازی و دروغ پراکنی: این روش به تازگی و توسط حکومت جمهوری اسلامی کشف نشده و برای قرنهای متمادی توسط دیکتاتورها به کار رفته است. اثر بخش ترین شایعات آنهایی هستند که "نقاط قوت فرد" را هدف میگیرند و با دروغ بعنوان نقطه ضعف به خورد مردم داده می شوند. سپس با پخش این شایعات از سوی افراد و کانالهای مختلف، فرد را زیر آوار تهمت و شایعه دفن میکنند. آنچنان که نه خود فرد توان و زمان پاسخگویی به شایعات را داشته باشد و نه دوستانش جرات کنند از وی دفاع کنند. از طرف دیگر وقتی نقاط قوت فرد، مورد تهمت و شایعه قرار میگیرد، یک بحران هویتی مضاعف برای وی پیش می آید که امکان درست فکر کردن را از وی سلب می کند



روزنامه اعتماد، ۲۳ آذر ۱۳۸۱- میزگردی با حضور رهبران و چهره های سرشناس
جنبش دانشجویی ایران از جمله فرخ شفیعی و امیر عباس فخر آور


اینجانب چنین حملاتی را تجربه کرده ام که برای بررسی بعنوان یک مثال عینی میتواند جالب باشد. هشت سال گذشته، یعنی از تیرماه ۱۳۸۳ تا کنون شایعات فراوانی با هدایت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی علیه اینجانب از کانالها و افراد متفاوت منتشر شده است که میتواند بهترین نمونه تخریب شخصیت توسط سیستمهای امنیتی باشد. آخرین این حملات هفته گذشته توسط باطبی، خبرچین آبرو باخته وزارت اطلاعات در وبسایت شخصی اش منتشر شد که به دلیل همزمانی با اخراج مفتضحانه وی از صدای آمریکا، آمیخته با خشمی کور هم بود. به رسم تمام شایعات سالهای گذشته در ابتدا منکر شدند که اینجانب فعال دانشجویی بوده ام، سپس منکر شدند که دانشجو بوده ام، بعد گفتند دانشجو بوده ام ولی دانشکده پزشکی نبود و دانشکده پرستاری بود و بعد اینکه زندانی سیاسی نبوده ام و دلیل زندانم اخلاقی بوده است و با شکایت چند دختر زندانی شده ام که از قضا هیچکدام از این دخترها نه اسمی دارند و نشانی از آنها وجود دارد، درست مثل همان دوست باطبی که ادعا میکند تیر خورده بود و پیراهن خونی متعلق به وی بود، ولی نه اسمی دارد و نه هیچ نشانی از او یافت می شود! بعد می گویند که در زندان موبایلی داشته ام که اسرار آقای زرافشان را با آن موبایل لو میدادم و نامی زنانه داشتم! و خلاصه ادعاهای خنده دار دیگر! بگزارید ببینیم چگونه دستگاه اطلاعاتی ایران این شایعات را ساخته است؟ درباره رشته تحصیلی و اینکه دانشجو بوده ام یا نه آنقدر این ادعا رسوا و خنده دار است که با لبخندی از آن میگذریم و اگر خبر چینهای وزارت اطلاعات دوست داشتند، روی تصویر بالا از روزنامه اعتماد کلیک کنند و ببینند در این جلسه که برخی از فعالین و رهبران شاخص دانشجویی از جمله فرخ شفیعی و اینجانب حضور داشته ایم، مقابل اسم هر دانشجو چه رشته ای نوشته شده است! اگر هم باطبی دنبال پیداکردن نمونه های "کردانیسم" در جنبش دانشجویی میگردد، نگاهی به دور و برش بیندازد. کیانوش سنجری مدرک سیکل دارد و دیپلم ندارد، حسن زارع زاده دیپلمه است و هیچوقت پایش به هیچ دانشگاهی باز نشد، کوروش صحتی دیپلمه بود و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد قبول شد ولی هیچوقت نرفت، اکبر عطری در حوزه علمیه مفید قم درس خوانده است


امیر عباس فخر آور (سیاوش) و احمدباطبی - ۱۳۸۴
باطبی در همان زمان مخقیانه به همکاری با وزارت اطلاعات مشغول بود
از همه جالبتر شخص خود باطبی است که وقتی آن عکس تاریخی را از وی گرفتند حتی دیپلم نداشت و در زندان یکی از زندانیان به نام "رضا محمدی" سر جلسه امتحانات دیپلم به جای باطبی نشست تا وی بتواند حد اقل دیپلم داشته باشد! حالا از باطبی و همه رفقای دانشگاه ندیده اما مدعی رهبری جنبش دانشجویی اش، میخواهم این ویدیو را ببینند و به سال این سخنرانی هم دقت کنید و سپس به همه مردم بگویند که در زمستان سال ۱۳۷۵ که هنوز هاشمی رفسنجانی و علی فلاحیان و سعید امامی در مسند امور بودند و وزارت اطلاعات ترسناکترین دوران تاریخ حیاطش را تجربه میکرد، این آقایان کجا بودند؟ این ویدیو موبوط به مجموعه سخنرانی های اینجانب برای دانشجویان دانشگاههای شیراز است که هر چهارشنبه در پارک آزادی شیراز ارائه میشد تا جوانان را برای یک اعتراض بزرگ به حکومت ملاها آماده کنیم. آنزمان فقط بیست سال سن داشتم و به تازگی از زندان انفرادی اداره کل اطلاعات ارومیه آزاد شده بودم. در تیرماه سال ۱۳۷۵ ماموران وزارت اطلاعات در حیاط دانشکده پزشکی ارومیه مرا دستگیر کرده و با چشم بند و دستبند به زندان مخوف اطلاعات بردند و دو ماه زیر شکنجه های آقایان بودم تا در نهایت شعبه چهارم دادگاه انقلاب ارومیه، به ریاست قاضی حاج حسنلو سه سال حکم تعلیقی زندان و تبعید از دانشکده پزشکی ارومیه به دانشکده پزشکی بوشهر صادر کرد. دو ترم تعلیق از تحصیل شدم که این مجموعه سخنرانیها مربوط به همان دوران تعلیق است 

سخنرانی امیر عباس فخر آور در جمع دانشجویان دانشگاههای شیراز - زمستان ۱۳۷۵

اما در خصوص دیگر دروغهای مطرح شده، قبل از هر چیز وزارت اطلاعات باید نقاط قوت مرا پیدا میکرد تا با شایعه های مطرح شونده از سوی خبرچین دست آموزشان -احمد باطبی-، تخریبم کند. همیشه در زندان به این میبالیدم که اتهام اینجانب سیاسی محض بوده و هیچگونه اتهام اخلاقی یا جرایم از انواع دیگر در پرونده ام وجود نداشته است. برای این ادعا سند محکم و بسیار معتبری هم وجود داشت. همه آنها که در دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی زندان اوین را تجربه کرده اند با عبارت (پرینت حکم) آشنایی دارند. این برگه که شامل اعلام وضعیت زندانی میباشد به درخواست زندانی باید به هر زندانی داده شود تا از اتهام، تاریخ آزادی و جزئیات حکم خویش باخبر گردد. همه زندانیانی که میشناسم این برگه را درخواست کرده و آنرا همیشه با خود داشتند. اتهام اینجانب اقدام علیه امنیت ملی بوده است و دیگر هیچ! به هشت سال زندان، ۰ ماه، ۰ روز و ۰ ریال جریمه نقدی هم در کنار آن محکوم شده بودم. محکومیت اینجانب از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست حسن زارع دهنوی (حداد) بر اساس ماده ۴۹۸، ماده ۵۰۰ و ماده ۵۱۴ (پی نوشت راببینید) از قانون مجازات اسلامی، کتاب پنجم - تعزیرات و مجازاتهای بازدارنده، فصل اول مربوط به جرائم ضد امنیت داخلی و خارجی کشور صادر شده بود
برگه اعلام وضعیت زندانی مربوط به امیر عباس فخر آور در زندان اوین
روی تصویر مقابل کلیک کنید تا همه جزئیات را ببینید. این حکم در ۱۹ آبانماه سال ۱۳۸۱ صادر شده و در ۲۷ اسفند همان سال به اجرا در آمد. ماده ۴۹۸ مربوط به تاسیس گروه غیر قانونی برای براندازی حکومت میباشد که برایم ۵ سال زندان به ارمغان آورد. طبق ماده ۵۰۰ به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۱ سال زندان و طبق ماده ۵۱۴ به جهت توهین به خامنه ای و خمینی به ۲ سال زندان محکوم شدم که مجموعا هشت سال زندان بود. فلسفه صفرهای موجود در برگه اعلام وضعیت زندانی هم بسیار جالب و شنیدنی است. همانطور که میدانید، قوانین در جمهوری اسلامی تلفیقی از قوانین جدید و احکام شریعت اسلام و تشیع میباشد. احکام شرعی معمولا با جزئیات مطرح میشوند و در آنها ماه ها و روزهای زندان و جریمه های نقدی بسیار دیده می شود که عموما مربوط به حدود شرعی و جرائم اخلاقی است. اما قوانین مربوط به (جرائم ضد امنیت داخلی و خارجی کشور) در شمار قوانین جدید بوده است که چندان نمایندگان مجالس جمهوری اسلامی حوصله برای پرداختن به جزئیات آنها از خود به خرج نمیدادند و به قولی (فله ای) سال های زندان را بار متهمین سیاسی می کردند. البته در دوران احمدی نژاد دوباره نمایندگان مجلس در تصویب قوانین ضد امنیت ملی به جزئیات پرداختند و احکامی چون شلاق برای توهین به رئیس جمهور هم به قوانین اضافه شد! به هر صورت هر چه تعداد این صفرها در برگه تعیین وضعیت زندانی بیشتر باشد، نشان از خلوص حداکثری حکم یک زندانی سیاسی دارد. همانگونه که می بینید در حکم زندان اینجانب این خلوص در حد یک رکورد بالاست! همین است که باطبی به زور مصاحبه های خنده دار با جمعی عقب افتاده استالینیست، و لینک دادن به مقاله های آنها که فقط در وبسایتهای ابلهانه همین گروه منتشر می شد، تلاش می کند اتهامات مرا غیر سیاسی نشان داده و این نقطه قوت مرا به نقطه ضعف بدل سازد. در جای دیگر می گوید که در زندان نام زنانه پریوش به اینجانب داده شده بود، چرا که روابط غیر اخلاقی داشته ام! این یکی از موارد بسیار کثیف از تئوری تخریب شخصیت فعالین سیاسی است
ثبت روز ۱۵ نوامبر سال ۲۰۰۴ به نام امیرعباس فخر آور از سوی انجمن جهانی قلم

اما واقعیت چیست؟ پس از حادثه ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸، وقتی بند نافمان را برای همیشه از جنبش اصلاح طلبی بریدیم، تصمیم گرفتم از نام مستعار "سیاوش" برای مصاحبه هایم با رسانه های خارجی استفاده کنم. این تصمیم به دو دلیل عمده گرفته شد. اول اینکه باید مخفیانه مبارزه می کردم و استفاده از نام واقعی ام دیگر عاقلانه نبود و دیگر اینکه در برابر جامعه به شدت مذهب زده، بازگشت به اسطوره های تاریخی ایران زمین را یکی از راههای نجات از شر خرافات مذهبی می دیدم. سیاوش، قهرمان افسانه ای زندگی ام بود که زیر آوار تهمت ها و شایعات از آتش عبور کرد تا حقانیتش را ثابت کند، کاری که در تمام سالهای دانشکده پزشکی کرده بودم و همیشه از آتشها سربلند خارج شده بودم. نام سیاوش برای بسیاری از آنها که سالها مصاحبه های مرا به خصوص از رادیو صدای ایران می شنیدند بسیار شناخته شده بود. حتی در دوران زندان، وقتی "انجمن جهانی قلم" روز نویسنده زندانی در سال ۲۰۰۴ را به نام  اینجانب ثبت کرد، در کنار تصویرم، مقابل نام اصلی ام لقب سیاوش را هم گنجانده بودند. این سند را در وبسایت رسمی انجمن جهانی قلم میتوانید ببینید. خوب یادم هست که در همان روزها ناصر زرافشان مثل مرغ سربریده بالا و پایین میپرید و به تمام انجمنهای قلم دنیا نامه مینوشت تا نام مرا بتواند از این روز حذف کند. پس از خروج از زندان و از کشور در تماسی که  با انجمنهای قلم انگلستان و کانادا داشتم، از دفاتر مرکزی آنها شنیدم که فردی به نام ناصر زرافشان از درون زندان برایشان دهها نامه نوشته بود تا نام اینجانب که عضویت افتخاری انجمن قلم کانادا و انگلستان را هم در دوران زندان کسب کرده بودم از لیستشان حذف شود. بماند که زرافشان تنها نبود و حتی نیک آهنگ کوثر هم برای انجمن قلم کانادا نامه نوشته بود تا اسم فخر آور از لیست اعضای افتخاری شان حذف شود، در حالی که هنوز زندانی بودم. ادعای نیک آهنگ هم جالب بود
می گفت از آنجا که سه سال بازرس انجمن صنفی مطبوعات بود و هیچکدام از مقالات مرا ندیده است، پس من نمیتوانستم نویسنده یا روزنامه نگار باشم! استغفرالله، خدا هم چنین ادعایی نمی کند! از بحث دور نشویم، خلاصه که زرافشان وقتی نتوانست نام مرا از انجمن جهانی قلم پاک کند، دست به حیله ای کثیف زد و با به کار بردن "پریوش" به جای نام مستعار اینجانب یعنی "سیاوش" بین همپالکیهایش در زندان، تلاش می کرد عقده هایش را خالی کند. اما اینبار در گفتگویی با باطبی، این شاگرد کلاسهای استالینیستی اش در زندان، همه مرزهای ادب و شرافت و انسانیت نداشته اش را در نوردیده و اتهاماتی را که تنها به خودش و نوچه های ابله اطرافش می چسبد، به اینجانب نسبت داده است. درباره زرافشان حرفها و حدیثها بسیار است که در بخش چهارم هفت مقاله، به تفصیل به آن خواهم پرداخت. باطبی اما در مقاله اش، در ادامه پروژه تخریب وزارت اطلاعات گنده گویی های دیگری هم دارد. با انتشار پاسپورت و ویزای آمریکای اینجانب ادعا می کند که جاسوس کشف کرده است! بد نبود یک آدم حسابی، اگر البته کسی از این جنس اطرافش هست، به وی یادآوری می کرد که ویزای آمریکای من در همان پاسپورت خورده است و مطمئنن به دور از چشمان تیزبین سازمانهای امنیتی آمریکا نبوده است. مگر اینکه ایشان با آن هوش در حد هویجشان خودشان را از سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی ایالات متحده آمریکا قویتر بدانند! لازم است به ایشان یاد آوری کنم که اینجانب با دعوتنامه رئیس انستیتوی آمریکن اینترپرایز که اصلی ترین انستیتوی تشکیل دهنده دولت وقت ایالات متحده آمریکا بود برای سخنرانی در سنای آمریکا به واشینگتن آمدم و تمام امور صدور ویزا حتی یک هفته هم طول نکشید و معاون وزیر دفاع آمریکا شخصا به استقبالم آمد. و باز هم لازم نیست یاد آوری کنم که باطبی سوار بر الاغ در کوههای عراق سرگردان بود و در نهایت سر یک دختر خانم وکیل به نام لیلی مظاهری را کلاه گذاشت تا برایش راه ورود به آمریکا را هموار کند و وقتی پا به آمریکا گذاشت با کمک همکار و رفیق کلاه بردارش مهدی سنجری باف (کیانوش)، این دختر بیچاره را ناجوانمردانه به دادگاه کشاندند با این ادعا که دختر بیچاره دزد است و پولهایشان را ربوده است
در این برگه حکم جلب، فخر آور محکوم علیه متواری
 یا همان زندانی فراری خوانده شده است. مهرماه ۱۳۸۴
همچنین باطبی و سنجری در دادگاه ادعا کردند که خانم مظاهری قصدش از آوردن این دو به آمریکا این بوده که به آنها تجاوز کند! و همچنین ادعا کرده اند که به دلیل سالهای طولانی زندان و شکنجه از لحاظ روحی و جسمی و جنسی بسیار آسیب پذیر شده بودند و به همین جهت لیلی مظاهری توانسته آنها را گول بزند. خانم لیلی مظاهری سراغ "دکتر مایکل لدین" هم رفت تا از او بخواهد که پول بلیط پرواز باطبی را به آمریکا تقبل کند و این بلیط از روی حساب شخصی مایکل لدین پرداخت شد. پرونده لیلی مظاهری همچنان در حال پیگیری است و مدرک وکالت وی به حالت تعلیق در آمده است و لی همچنان آقایان راضی نشده اند و گویا به کمتر از مرگ وی رضایت نمی دهند. هر انسان باشرف و آزاده ای از شنیدن این حرفها عرق شرم بر پیشانی اش می نشیند، تا کجای دیگر میخواهند با آبروی مبارزان راه آزادی بازی کنند!؟ ادامه دروغهای باطبی به آنجا میرسد که اینجانب پس از متواری شدن از زندان اوین تحت تعقیب نبوده ام و صدور حکم تیر برایم دروغ بوده است. نظر باطبی را به این برگه قرار دستگیری اینجانب جلب میکنم که با دست خط حجت الاسلام علیزاده در تاریخ ۱۲ مهرماه ۱۳۸۴ صادر شده است و جهت یادآوری عرض میکنم که مامورین جلب یک زندانی سیاسی فراری حق حکم تیر دارند و این نه فقط برای اینجانب که برای تمام زندانیان در سه دهه حکومت جمهوری اسلامی وجود داشته است. نمی دانم کدام بخش از این موضوع برای عقل سخیف باطبی ثقیل بوده است؟ در پایان به اشاره باطبی در مقاله اش از ماجرای موبایل در زندان می پردازم. استفاده از موبایل در زندانهای جمهوری اسلامی در بیش از یک دهه گذشته امری شایع بوده است. به دلیل فروپاشی اعتقادی و ریزش نیروی گسترده ای که حکومت ملاها با آن مواجه بوده است، بسیاری از نگهبانان زندان در ازای پرداخت رشوه، برای زندانیان لوازمی چون رادیو و موبایل به درون زندان برده اند. چنانچه امروز عکسها و ویدیو های فراوانی از درون زندان به بیرون فرستاده می شود و برای حکومت هم کنترل این وضعیت آسان نیست. عکسهای عیسی سحرخیز، مجید توکلی، ارژنگ داوودی، احمد زید آبادی، مصطفی تاج زاده و در گذشته هم عکسهای اکبر گنجی، حتی در دوران اعتصاب غذا از سلول انفرادی به بیرون زندان درز کرده است. موبایلی که ناصر زرافشان و نوچه حلقه به گوش و موکلش عابد توانچه در گفتگو با باطبی از آن یاد میکنند و برایش افسانه ها سر می دهند نه متعلق به حفاظت زندان بوده است و امری عجیب و غریب! این موبایل متعلق به دکتر سید مصطفی علوی بوده است که با دادن رشوه به نگهبانان زندان توانسته بود با خودش در بند چهار زندان اوین آنرا داشته باشد و اتفاقا بیش از هر کسی احمد باطبی آنرا از دکتر علوی قرض می کرد تا بتواند همسر وفادارش را رصد کند! داستانی که زرافشان و توانچه درباره این موبایل ساخته اند از اساس دروغ محض است و در ادامه سناریوی شایعه سازی وزارت اطلاعات برای تخریب مبارزین راستین راه آزادی طراحی شده است.  دکتر سید مصطفی علوی زنده است و امروز در خارج از ایران به سر میبرد و میتواند درباره داستان این موبایل همه واقعیت را بگوید تا یکجا باطبی، زرافشان، افشاری و همه خبرچینها و مزدوران وزارت اطلاعات رسوا شوند
مجید توکلی و احمد زید آبادی در حیاط زندان رجایی شهر
 بگذارید در پایان این مطلب با مقدمه ای کوتاه به استقبال بخش چهارم از هفت مقاله بروم که در آن گوشه دیگری از واقعیتهای پشت پرده و رازهای رفتاری وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی را برایتان خواهم گشود. ناصر زرافشان و نقش وی در نابودی کانون نویسندگان ایران محور اصلی مطلب بعدی خواهد بود. ناصر زرافشان، عضو فعال حزب توده ایران که پس از انقلاب تواب شده و کارمند واحد قضایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می شود و در جریان پرونده قتلهای زنجیره ای از سوی اطلاعات سپاه پاسداران مامور پیکیری برای بی سر و صدا به هم آوردن پرونده می شود که در میانه راه طمع میکند تا یک کپی از بخشی از پرونده را به یکی از چهره های مخالف نظام در آمریکا بفروشد که توسط همکارانش در سپاه پاسداران تلفنش شنود شده و دستگیر می شود. زرافشان به این جهت که عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود، در دادگاه نظامی محاکمه و به پنج سال زندان به جهت اقدام به افشای اسرار دولتی محکوم شد. از آنجا که در زندان اوین بند سیاسی و امنیتی مخصوص زندانیان نظامی و سیاسی بود، زرافشان با زندانیان سیاسی همبند شد. در آغاز آنها را لمپن مینامید اما ناگهان تغییر موضع داد و خودش را زندانی سیاسی خوانده و کلاسهای آموزشی مارکسیستی-استالینیستی اش را در حسینیه زندان اوین آغاز کرد
زرافشان و موکل دروغ گویش عابد توانچه
ناصر زرافشان بدون شک و به اعتراف اکثریت غریب به اتفاق آنها که دورانی را با وی در زندان بوده اند، اصلی ترین عامل تفرقه و درگیریهای سیاسی سالهای اخیر در بین مخالفان نظام بوده است. تا اینجا را داشته باشید تا بقیه ماجرای جنگ روانی وزارت اطلاعات و خبرچینهای آبروباخته اش را در مقاله بعدی بخوانید
..........................................................................................................
پی نوشت: ماده ۵۰۰ - هر كس عليه نظام جمهوری اسلامی ايران يا به نفع گروهها و سازمانهای مخالف نظام به هر نحو فعاليت تبليغی نمايد به حبس از سه ماه تا يكسال محكوم خواهد شد
ماده ۵۱۴ - هركس به حضرت امام خميني ، بنيانگذار جمهوری اسلامی ومقام معظم رهبری به نحوی از انحاء اهانت نمايد به حبس از شش ماه تا دو سال محكوم خواهد شد .   استفساریه مجلس 1

ماده ۴۹۸ - هر كس با هر مرامی ، دسته ، جمعيت يا شعبه جمعيتی بيش از دو نفر در داخل يا خارج از كشور تحت هر اسم يا عنوانی تشكيل دهد يا اداره نمايد كه هدف آن برهم زدن امنيت كشور باشدو محارب شناخته نشود به حبس از دو تا ده سال محكوم می شود

October 01, 2011

سند محرمانه وزارت امور خارجه آمریکا درباره امیر فخرآور توسط ویکی لیکس منتشر شد

وبسایت ویکی لیکس در دوسال اخیر با دستیابی و انتشار اسناد محرمانه دولت آمریکا به شهرت بین المللی رسید. البته جنجالهای بسیاری را هم بر انگیخت که دامنگیر بنیانگزاران این وبسایت شده است. در بین اسناد طبقه بندی شده و سری انتشار یافته توسط این وبسایت، شرح ملاقاتها و گفتگوهای محرمانه فعالین سیاسی ایرانی توجه بسیاری را جلب کرده است. بیش از هر چیز تناقضهای آشکار گفتاری و رفتاری این فعالین در خصوص آنچه از آنها در رسانه های عمومی دیده می شود و آنچه در پشت پرده ها به زبان آورده اند، به چشم می آید. اما انتشار این اسناد برای من تجربه متفاوتی بوده است. با آنکه از آغاز مخالف شدید انتشار این اسناد بوده ام، اما حالا فکر میکنم بد نباشد تا مردم همه چیز را بدانند و  چهره های نقابدار و "پدرخوانده های مافیای سیاسی حاکم بر اپوزیسیون ایرانی" را بهتر بشناسند. پس از مشورت بسیار با دوستان تصمیم گرفتیم بخشی از این اسناد را ترجمه و در اختیار ایرانیان قرار دهیم. پیش از هر اقدامی از سند محرمانه مربوط به ملاقات خودم، امیر عباس فخر آور با دیپلماتهای آمریکایی پرده بر میدارم که قرار بود تا سال ۲۰۲۶ محرمانه باقی بماند. در ادامه ترجمه کامل این سند را که به همت اعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی انجام شده است مرور میکنیم با این توضیح که به گستاخی ام باید افتخار کنم که آنچه در پس پرده و مقابل دوربین می گویم هیچ تفاوتی با هم ندارد. امیدوارم کسانی چون محسن سازگارا هم همین حس را داشته باشند که در پشت پرده موافق حمله نظامی آمریکا برای آوردن جمهوری اسلامی به سر میز مذاکره هستند و در مقابل دوربین آن حرف دیگر را میزنند. در پست بعدی به نقطه نظرات محسن سازگارا، چهره مرموز و نقابدار سالهای اخیر، در این اسناد محرمانه خواهم پرداخت

متن کامل ترجمه سند محرمانه گفتگوی امیر عباس فخر آور با دیپلماتهای آمریکایی در سفارت ایالات متحده آمریکا در دبی به سر پرستی جیسون دیویس در تاریخ هشتم می ۲۰۰۶. این سند باید تا سال پانزدهم می سال ۲۰۲۶ در طبقه بندی محرمانه باقی میماند. متن کامل سند به زبان انگلیسی روی وبسایت ویکی لیکس را اینجا ببینید



چکیده زندگینامه و موضوع گفتگو

 امیر عباس فخرآور دانشجوی فعال ایرانی و زندانی سیاسی از خرداد ماه  سال ۱۳۸۴ که از زندان اوین فرار کرد تا اردیبهشت سال ۱۳۸۵ در ایران زندگی مخفی داشت و سپس به کمک دوستانش موفق به فرار از ایران شد. مامورین فرودگاه با دریافت وشوه از وارد کردن نام وی در کامپیوتر حراست فرودگاه وارد خودداری کردند و او توانست از ایران خارج شود. فخر آور به دبی رفت و آنجا  با ریچارد پرل ملاقات کرد. سپس به دعوت انستیتوی آمریکن اینترپرایز، ویزای امریکا را به منظور سخنرانی درباره ایران در این انستیتو دریافت نمود. امیر عباس فخرآور دبیرکل جنبش مستقل دانشجویی است که شاخه ای از جنبش آزادی ایرانیان نام می باشد. بیست هزار نفر در داخل ایران از هواداران این تشکل هستند و دوازده هزار عضو در داخل ایران دارد که از دانشجویان، کارگران، فعالین حقوق زن و دانش آموزان دبیرستانی میباشند. ملاقات دیپلملتهای کنسولگری ایالات متحده آمریکا با فخر آور فخرآور در هشتم ماه می (۲۰۰۶)  انجام شد که یکی از اعضای جنبش آزادی ایرانیان، سحر نهرور برای ترجمه به فخر آور کمک می کرد.  سحر یک ایرانی است که پاسپورت هلندی داشته و در هلند به کار و زندگی مشغول است

فخرآور هجده مرتبه دستگیر شده و زندانی سیاسی در زندان اوین بوده است که دورانی طولانی را هم در سلول انفرادی گذرانده است. وی با رژیم کنونی ایران مخالف بوده و طرفدار یک نظام سکولار و دموکراتیک برای آینده ایران است. وی در سال ۲۰۰۲ به خاطر کتابش به نام " اینجا چاه نیست" به هشت سال زندان محکوم و زندانی شد. در این کتاب فخر آور از رهبر جمهوری اسلامی به انتقاد پرداخته است. فخر آور آشکارا و پیاپی در مورد شرایط سیاسی ایران سخنرانی کرده و مصاحبه های فراوانی با مطبوعات و رسانه های خارجی و سازمان عفو بین الملل انجام داده است. وی همچنین شرح کاملی از مشکلاتی که رژیم برایش پیش آورده و دادگاه ها، زندان و شکنجه هایش را با جزئیات مطرح می کند. او می گوید، بعد از اینکه در دادگاه مورد ضرب و شتم قرار گرفته هنوز از مشکلات ناحیه زانویش رنج می برد. گفتگوی جداگانه ای با فخر آور در مورد حقوق بشر در ایران داشته ایم

دیدگاه فخر آور درباره جنبش دانشجویی در ایران

فخر آور هدایت کننده بخشی از جنبش دانشجویی است که صراحتا خواستار تغییر رژیم در ایران است. او می گوید گروهش تلاش می کنند تا سایر گروههای مخالف را سازماندهی و یکپارچه سازند، از جمله گروه های مستقل دانش آموزان دبیرستانی و گروه های کارگری. گروه وی اعتقادی به اعمال خشونت ندارند. هدف اصلی گسترش آگاهی عمومی در مورد وضعیت و شرایط حاکم بر ایران است. ابزار برگزیده این گروه اینترنت می باشد که برای گمنام و مفخی ماندن اسامی و هویت افراد بسیار موثر است. همچنین این گروه، بروشورهایی را منتشر و پخش می کند. فخر آور و سایر فعالان این گروه مصاحبه هایی را با رسانه های خارجی انجام داده اند که از جمله رادیو فردا، صدای آمریکا و  تلویزیونهای فارسی زبان در لس آنجلس از آنجمله هستند. فخر آور و گروه جنبش مستقل دانشجویی در تهیه فیلم "ایران ممنوع" با موضوع حقوق بشر و جنبش دانشجویی در ایران با بی بی سی همکاری داشته است

فخرآور اطلاعات مهم و حساسی درباره شستشوی مغزی در مدارس ایران و نحوه تبلیغات انتخاباتی دولت در دست دارد. وی می گوید به بچه ها در مدرسه آموزش داده می شود که به عملیات انتحاری و بمب بستن به خود افتخار کنند و در دانشگاه ها، گروه های دانشجویی وابسته به رژیم، به نشان حمایت از برنامه های هسته ایی ایران، کیک های زرد رنگ تهیه می کنند. فخر آور گفت به دلیل عدم ارتباط صحیح بین اطلاعاتی که دولت در مورد دنیا به ایرانیان می دهد و آنچه آنها از سایر منابع مثل اینترنت دریافت می کنند، و همچنین عدم وجود یک سیستم آماری دقیق و مطمئن در ایران، ایرانی ها دچار یک سر درگمی شده اند و جمهوری اسلامی با بازیهای سیاسی روانشناسانه از مسائلی نظیر روابط ایران و امریکا سو استفاده می کنند. وی بدون اینکه بگوید چگونه، اظهار دارد شبکه اش ظرفیت انجام نظرسنجی در مورد موضوعات مختلف در داخل ایران را دارد

فخرآور همچنین از اعضای ارشد "شورای عالی جنبش رفراندوم ایران" میباشد. وی اطمینان دارد که رژیم کنونی در ایران با برگزاری رفراندوم برای تعیین نوع نظام در ایران موافقت نخواهد کرد و این طرح بیشتر بهانه ای خواهد بود برای دور هم جمع کردن نیروهای مخالف جمهوری اسلامی. به گفته فخر آور، بیشتر ایرانیان خواستار تغییر نظام هستند و تنها گروه بسیار کوچکی از فعالین سیاسی شامل علی افشاری، اکبر عطری و محسن سازگارا ( که همگی در حال حاضر در آمریکا بسر می برند) طرفدار اصلاحات بوده و خواستار فشارهای بین المللی بر روی حکومت جمهوری اسلامی هستند تا  به یک انتخابات آزاد تن در دهد. فخرآور دیگر رهبران دنشجویی اطلاح طلب به خصوص اکبر عطری، علی افشاری، رضا دلبری و عبدالله مومنی را مورد انتقاد قرار می دهد که این افراد با رژیم پیوند و ارتباط نزدیک دارند. وی گفت پدر علی افشاری مدیر یک هفته نامه به نام "ولایت" است که ولایت فقیه را ترویج و تحسین می کند و تمام دیگر نامبردگان برادرانشان عضو وزارت اطلاعات و دیگر سازمانهای امنیتی رژیم هستند. فخر آور می افزاید که علی افشری به هیچ عنوان برای مبارزات دانشجویی محکوم و زندانی نبوده است و به انتقام از فعالیتهایش در زمینه حمایت از کمپین خاتمی به زندان فرستاده شده بود. فخر آور می گوید که با وجود همه این حرفها حاضر است برای حفظ اتحاد مخالفین در برابر جمهوری اسلامی با همه این افراد و جریانات مذاکره کند

دیدگاه فخر آور درباره نسل جوان ایران

فخرآور عنوان می کند که هفتاد درصد جوانان ایرانی، آمریکا را دوست دارند و در موارد بسیاری، از قوانین مدارس سر پیچی کرده و حتی شلوارهای جین با پرچم آمریکا میپوشند. وی اعتقاد دارد که در بین جوانان ایرانی تندروی اسلامگرایانه وجود ندارد و حکومت با ایجاد نمایشهای خیابانی همه مردم را عضو بسیج و یا طرفدار نظام جا می زند. برای مثال می گوید وقتی در دوران اجباری خدمت سربازی پس از دانشگاهش بوده است، شاهد بود که حکومت برای زیاد نشان دادن جمعیت مراسم نماز جمعه، از سربازان وظیفه میخواسته تا لباس عادی بپوشند و به اجبار در این مراسم حاضر باشند. فخر آور می گوید که رژیم تلاش می کند همه مردم ایران را بسیجی و معتقد به نظام نشان دهد. برای مثال در مدرسه، به همه دانش آموزان فرم عضویت در بسیج داده و دانشجویان را ترغیب میکنند تا بسیجی شده و از سهمیه بسیج برای ورود به دانشگاه استفاده کنند و به سفرهای تفریجی مجانی بروند. فخر آور خاطره ای را از دورانی که در دانشکده پزشکی تحصیل میکرده (۱۹۹۴-۱۳۷۳) بیان می کند که از سوی بسیج دانشگاه برای سفر مجانی به تهران (از ارومیه) دعوت شد. یک سفر سیاسی-تفریحی بسیار گرانقیمت که کاروان اتوبوس های بسیج در مسیر جاده، در رستورانهای شیک و نفیس توقف می کردند تا دانشجویان راضی باشند. مقصد همه اتوبوسها از سراسر کشور استادیوم ۱۲۰۰۰ نفری آزادی بود تا از دانشجویانی که روحشان هم از طرح حکومت خبر نداشت، برای خامنه ای بعنوان مرجع تقلید بیعت بگیرند و شعارهای موافق رژیم سر داده شود تا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی به مردم وانمود شود که صد ها هزار دانشجو طرفدار نظام و خامنه ای هستند

فخر آور دوران اصلاحات را پایان یافته می داند

فخرآور مخالف آشکار اصلاح طلبی و جنبش اصلاح طلبانه است. وی معتقد است اصلاحات واقعی در این نظام غیر ممکن است. وی اصلاح طلبان را مورد حمله قرار داده و اظهار میدارد که آنها عملا هیچ کاری نمی کنند جز اینکه بعنوان سوپاپ اطمینان ضعف های نظام را نشان میدند تا با رفع آنها به استقرار و استواری حکومت جمهوری اسلامی کمک شود. او می گوید تمام تصمیم گیری ها تحت کنترل مثلث رهبری، شورای نگهبان، و مجلس خبرگان است. هرگونه اصلاح خارج از این سه نهاد هیچ اثری در این نظام ندارد و جنبش اصلاحات قادر به هیچگونه اثرگذاری در این سه ارگان نمی باشد. این مثلث بصورت یک نهاد خود-جاودانه عمل می کند. مجلس خبرگان، اعضای شورای نگهبان را از میان افرادی که از نظر مقام رهبری واجد شرایط هستند برمی گزیند که البته این افراد، اعضای کهنه کار همان مجلس خبرگان هم هستند. فخر آور می گوید که خامنه ای فقط و فقط از حضور هاشمی رفسنجانی در مجمع تشخیص مصلحت نظام نگران است. این تنها ارگانی است که خارج از مثلث قدرت رهبر بوده و هاشمی رفسنجانی در انتصاب و برگزیدن اعضای آن میتواند دخالت کند. مجمع تشخیض مصلحت نظام پس از روی کار آمدن دولت مورد حمایت خامنه ای تا حدودی حیظه را بر این دولت تنگ کرده است

فخرآور امروز حلقه های قدرت در ایران را می بیند، که توسط علی خامنه ای، مصباح یزدی و هاشمی رفسنجانی هدایت می شوند. وی معفقد است که رفسنجانی پس از شکست در انتخابات ریاست جمهوری، هنوز فعالیت سیاسی دارد اما بصورت "زیرزمینی". رفسنجانی تلاش دارد تا یک  جبهه یکپارچه و مخالف علیه مقام رهبری تشکیل دهد. اعضای این جبهه مهدی کروبی سخن گوی سابق مجلس، آیت الله منتظری، محمد خاتمی رئیس جمهور سابق، موسوی اردبیلی و محمد موسوی خوئینی ها هستند. فخر آور عقیده دارد که هم رفسنجانی و هم منتظری در انتخابات مجلس خبرگان در ماه نوامبر، شانس آنرا دارند که زمام امور این مجلس را بدست گیرند. وی پیش بینی می کند شورای نگهبان، منتظری را رد صلاحیت کند اما نمی تواند مانع هاشمی رفسنجانی شود

فخر آور در ادامه اظهار کرد که رهبری جمهوری اسلامی، ارتش و سپاه پاسداران را تحت کنترل کامل دارد و قدرت تنها در یک راستا حرکت می کند. با این وجود وی می گوید که در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، یک نظرسنجی محرمانه توسط وزارت کشور انجام شد که نشان میداد ۸۵ درصد از بدنه سپاه پاسداران و ۹۵ درصد از بدنه ارتش مخالف نظام جمهوری اسلامی هستند. عواقب افشا شدن این نظرسنجی برکناری وزیر مربوطه و زندانی شدن معاونش بوده است. از سوی دیگر فخر آور می گوید که در نتیجه سالها تحریم آمریکا امکانات ارتش ایران تا حد زیادی از بین رفته است با توجه به اینکه پایه ارتش با متد و تجهیزات آمریکایی در زمان شاه طراحی شده بود

فخر آور در مورد  انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ (۲۰۰۵) در ایران هم خبر از تقلبات گسترده می دهد. او گفت که ابتدا دولت اعلام کرد ۱۴ میلیون ایرانی رای داده اند و سپس روز بعد اعلام کرد ۲۹ میلیون رای داده اند. وی همچنین اظهار داشت در بحبوحه انتخابات یکی از اعضای سپاه پاسداران با ششصد هزار شناسنامه جعلی در خانه اش در اسلام شهر دستگیر شد. فخر آور سپس به یک نشریه دانشجویی به نام "سخن تازه" به سردبیری سلمان سیما اشاره کرد که در آن آمار منتشر شده توسط وزارت کشور برای انتخابات به چالش شدید کشیده شده بود و نشان میداد که در نقاط مختلف کشور تعداد رای دهندگان از واجدین شرایط رای دادن چندین برابر بیشتر بوده است. این نشریه پس از ارائه آمار مربوطه تعطیل شد

دیدگاه فخر آور درباره آینده مبارزه و راه کارها

فخر آور فعالیت های جنبش دانشجویی درحال حاضر (سال ۲۰۰۵) را "سطحی" نامیده و اظهار امیدواری می کند که در آینده نزدیک باید عمیقتر به مسائل سیاسی-اجتماعی توجه شده و به خصوص نقش دین در سیاست و حکومت به چالش کشیده شود. در حال حاضر مردم از فکر کردن به ریشه های مذهب هراس دارند و هنوز مفهوم سکولاریسم در بین اقشار اجتماع جا نیفتاده است و از وظایف جنبش دانشجویی است که سکولاریسم و جدایی دین از سیاست را ترویج کرده و جا بیاندازند. او خودش را یک مسلمان میداند و می گوید که هر روز نماز میخواند. همچنین قرآن، انجیل و تورات را خوانده است. با این وجود اشاره کرد ایمانش حقیقی است. فخر آور یاد آور می  شود که اگر وجهه مذهبی نداشته باشد برخی از طرفدارانش را از دست خواهد داد. فخر آور نسبت به درک مردم از اسلام و تشیع به شدت انتقاد دارد و در انتظار زمان مناسبی برای گشودت این بحث نشسته است. وی میگوید که برای مدت ۱۰ سال روی کتابی درباره اسلام، تشیع و امام زمان کار کرده است و امام زمان را با تمسخر "اسطوره گم شده" لقب داد. فخر آور میگوید چاپ این کتابش در شرایط امروز عنوان سلمان رشدی دوم را برایش به ارمغان خواهد آورد و برای همین باید منتظر فرصت مناسب بماند. با روی کار آمدن هر حکومت جدیدی در ایران و ترغیب مردم برای رها کردن اسطوره مذهبی شان، نیاز به کار فرهنگی و آموزشی عمیق دارد. او اضافه کرد که  تلاش شاه در این زمینه برای سکولار شدن جامعه ایرانی شکست خورد زیرا او بجای اینکه به مسئله آماده سازی فرهنگی و آگاهی بخشی اجتماعی بپردازد، تلاش کرد مذهب را منزوی کند و این اشتباهی بود که به انقلاب مذهبی منجر شد. فخرآور در تکمیل اظهارتش از جامعه آمریکا بعنوان یک مثال موفق یاد می کند که مذهب چه نقش قدرتمندی در این جامعه ایفا می کند، حتی در درجات بالای سیاسی، اما حکومت از مذهب و نهاد های مذهبی مستقل باقی مانده است

گزینه های پیش روی دولت آمریکا در برابر ایران از دیدگاه فخر آور و نقش تحریم ها

توصیه فخرآور برای تدوین سیاست آمریکا نسبت به ایران، بکار گیری "تحریم های همه جانبه و تحریم نفت ایران" و همچنین به آموزش و آگاهی بخشی به ایرانیان درون و بیرون ایران و اقدام به تشکیل شورای انقلاب برای تغییر حکومت جمهوری اسلامی و روی کار آوردن دولت و حکومت جدید در ایران است. فخر آور عقیده دارد نکته کلیدی این است که تمام مراحل طرح به دقت برای مردم بیان شود تا زمانیکه خیزش به جریان افتاد، ایرانی ها بدانند که دقیقا برای چه چیز می جنگند. تحریم های همه جانبه برای کامل شدن باید حمایت چین و روسیه را در بر داشته باشد. وی معتقد است نظیر چنین تحریم هایی برای رژیم در ایران بسیار موثر تر از آنچه در عراق بوده است، می باشد. زیرا آمریکایی ها حالا اکثر مرزهای ایران را تحت کنترل دارند. او این گمان را که نظیر چنین تحریم هایی باعث رنجش مردم عادی می شود را انکار کرده و معتقد است که بالا و پایین وفتن درآمد جمهوری اسلامی تغییر مثبتی در زندگی ایرانیان ایجاد نمی کند. برای مثال در دوران ریاست جمهوری خاتمی (۱۳۷۷-۱۹۹۸) قیمت نفت به بشکه ایی نه دلار رسید و سپس در دوران احمدینژاد به ۱۵دلار رسید، اما وضع زندگی مردم بهتر نشده است. این موضوع نشان می دهد که سود درآمد نفت به مردم نمی رسد و درآمدهای نفتی توسط دولت به صندوقی برای سرکوب مردم معترض ریخته می شود. فخر آور می گوید چند سال پیش، عباس عبدی که از دانشجویان پیرو خط امام که از طراحان گروگانگیری در سفارت آمریکا در سال ۱۹۷۹ بود و بعد به جنبش اصلاح طلبی پیوست و سپس زندانی سیاسی شد، پیش بینی کرده بود که افزایش قیمت نفت در اواخر دوره اصلاحات، دلارهای نفتی را در خدمت حکومت جمهوری اسلامی و طرفداران محافظه کار خامنه ای قرار خواهد داد تا برای "خرید رای" در انتخابات بکار رود. همچنین این افزایش درآمدهای نفتی منجر به افزایش ۱۲۰ درصدی بودجه شورای نگهبان و اقزایش ۴۰۰ درصدی بودجه بسیج شد. بودجه عملیات رسانه ایی و تبلیغاتی حکومت هم افزایش چشمگیری داشت. در سوی دیگر، خدمات اجتماعی، حقوق ماهیانه برای معلمین، کارگران ، کارمندان دولت و غیره در هیچ یک از سطوح افزایش مشابه پیدا نکرد. در مواردی هم که دولت برخی حقوق ها را افزایش داد، تورم سرسام آور این افزایش ها را جبران کرد. وی گمان نمی کند که دولت بتواند از تحریم ها برای مقصر نشان دادن سایر مشکلات اقتصادی ایران استفاده کند، زیرا مردم ایران این تبلیغات حکومت را دیگر قبول ندارند که همه دنیا "بد" هستند و فقط حکومت جمهوری اسلامی خوب است. وی حقوق ها را در ایران و کره شمالی مقایسه کرده و گفت "شغل های عادی و معمولی" از بین رفته اند و تنها شغل های کاذب و درآمدهای بازار سیاه در ایران وجود دارد. او گمان می کند به کارگیری این تحریم ها منجر به اعتراضات اجتماعی گسترده علیه حکومت خواهد شد

فخرآور از طرح جلوگیری از شرکت ایران در مسابقات جام جهانی فوتبال برای وارد کردن فشار به جمهوری اسلامی طرفداری نکرد، اگرچه مدیران تیم ملی را عوامل رژیم خواند و گفت آنها از سکوی جام جهانی برای تبلیغ به نفع رژیم استفاده خواهند کرد. او خاطر نشان کرد که اعضای تیم ملی فوتبال برای دریافت ویزا جهت انجام یک مسابقه فوتبال در آمریکا لحظه شماری میکنند تا آخر هفته بیاد ماندنی در آمریکا داشته باشند.

دیدگاه فخر آور در مورد حمله نظامی آمریکا به ایران

فخر آور تصریح کرد که به هیچ عنوان "طرفدار جنگ" نیست. وی احتمال وقوع یک حمله محدود نظامی را نادیده نمیگیرد که احتمالا محدود به تاسیسات هسته ایی ایران خواهد بود و جامعه را به سمت شورش عمومی سوق خواهد داد. نکته: ما از دیدگاه اکثریت ایرانیان شنیده ایم

در این حال فخر آور اعتقاد دارد در صورت وقوع چنین حمله ایی توسط یک نیروی خارجی، شرایط همانند دوران جنگ ایران و عراق نخواهد بود که مردم به جکومت اعتقاد داشتند و برای بقای آن جنگیدند. اینبار دست ملاعای حاکم را خوانده اند و حاضر نخواهند بود برای آن بجنگند. حکومت امکان جمع کردن مردم در زیر پوچم و هویت ملی و وطن پرستی را هم نخواهد داشت، چرا که در تمام سه دهه گذشته علیه هویت ملی ایرانیان موضع گرفته است. همچنین فخرآور معتقد است که  ملاهای ایرانی مانند ملاهای طالبان جنگجو نیستند. ملاهای طالبان که همه عمرشان را در غارها جنگیده اند و دستهایشان پینه اسلحه دارد با ملاهای ایرانی و شیعه که مثل پرنسس ها زندگی می کنند و در جنگ "فقط بلوف" می زنند، خیلی تفاوت دارند. ملاهای ایرانی جنگجو نیستند و بطور کلی "تنبل" هستند. وی اظهار داشت ایرانی ها به خارجی ها خوش آمد گفته خواهند گفت که " ما را از خودمان نجات دهید". فخرآور موافق با دیدگاهی که عموما از ایرانیان در اینجا شنیده ایم مبنی بر اینکه تغییرات فقط باید از درون ایران انجام شود نیست. وی اظهار کرد تاریخ ایران نشان می دهد که "تمام" تغییرات بزرگ در ایران از خارج کشور رخ داده و یا هدایت شده است. حتی انقلاب اسلامی هم رهبری اش در خارج از کشور قرار داشت. در پایان فخر آور دوباره تاکید کرد خواستار عملیات نظامی علیه ایران نیست و نمی خواهد جوانان ایرانی و آمریکایی در این بین کشته شوند. او همچنین خاطر نشان کرد پیش بینی عکس العمل مردم در یک چنین موقیعت بحرانی مشکل است

دیدگاه فخر آور درباره سازمان مجاهدین خلق

فخرآور توصیه کرد آمریکا حتی فکر همکاری با سازمان مجاهدین خلق را فراموش کند. ایرانی ها از سازمان مجاهدین خلق به خاطر همراهی آنها با صدام حسین در جنگ علیه ایران متنفرند. او گمان نمی کند این گروه اعتقادی به دموکراسی و یا ائتلاف با دیگر گروه ها داشته باشند. آنها حتی از درون گروهشان هم حاضر نیستند تمرین دموکراسی کنند

دیدگاه فخر آور درباره بخش فارسی صدای آمریکا 

فخر آور می گوید که تقریبا همه کسانی که امکانش را دارند در ایران صدای آمریکا را می بینند. وی می گوید هر بار که با این رسانه مصاحبه داشته است، بسیاری از دوستان و آشنایان استقبال کرده بودند. با این وجود فخر آور به سیاستهای بخش فارسی صدای آمریکا شدیدا اعتراض دارد و معتقد است که در فضای سرشار از شستشوی مغزی رسانه های جمهوری اسلامی بی تفاوتی سیاسی این رسانه و گرایشات اصلاح طلبانه اش به نفع مردم نیست. فخر آور می گوید که این رسانه دقیقا باید انعکاس دهنده سیاستهای آمریکا در قبال ایران باشد و از بی تفاوتی بپرهیزد

دیدگاه کلی دیپلمات آمریکایی از نشست با امیر فخر آور درباره شخصیت وی

امیر فخر آور یک فعال سیاسی پر شور است که شخصیتی کاریزماتیک دارد و به راه و آرمانی که دنبال میکند، اعتقاد کامل  دارد. وی میخواهد به ایالات متحده آمریکا رفته و کمپینی را برای آرمانش ایجاد کرده و حمایت کسب کند. وی نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرد و بعنوان یک "مبارز راه آزادی" می خواهد به ایران باز گشته و مبارزه اش را ادامه دهد. در وجود وی هیچ ترسی از به خطر افتادن جانش دیده نمی شود. در بسیاری از موارد کلیدی دیدگاه های فخر آور با دیگر ایرانیانی که با آنها در کنسولگری آمریکا در دوبی گفتگو کرده ایم تفاوت دارد از جمله فخر آور مخالف این دیدگاه است که "در صورت حمله نظامی، مردم ایران به حمایت از حکومت جمهوری اسلامی خواهند پرداخت." همچنین اشاره به تحریم همه جانبه علیه ایران هم موردی است که به ندرت از دیگران شنیده شده است.  بیشتر ایرانیان میخواهند که حکومت از درون تغییر کند و یا با کمک آمریکا اما با هزینه و خونریزی حد اقل این تغییر ممکن شود

سرکنسول و معاون سفیر در کنسولگری آمریکا - دوبی
جیسون دیویس-پانزدهم می ۲۰۰۶
این سند تا سال ۲۰۲۶ باید در طبقه بندی محرمانه بماند 

September 04, 2011

نوشابه امیری، از امام خمینی تا احمد باطبی


بخش دوم از هفت مقاله: پاسخ امیرعباس فخر آور به تاریخ


در هفت مقاله بنا دارم که نگاهی گستاخ و آسیب شناسانه به آفتهای امروز مبارزه برای آزادی داشته باشم. برای چاشنی کار هم، بیمارانی را که هشت سال تیغ دروغ و شایعه بر صورتم کشیده اند، قدری نوازش خواهم داد

یکی از آسیبهای جدی در دنیای روشنفکری نوین ایران که بیش از سه دهه قدمت دارد، برتری ادبیات چاپلوسانه و جو زده بر ادبیات منتقد و گستاخ روزنامه نگاری در ایران است. سیطره بلند مدت دیکتاتوریها در ایران، نسلی از چاپلوسان و متملقین را به خط کرد تا در خدمت سلطان زمانه از جنس شاه یا ولی فقیه به در افشانی بپردازند تا صله ای دریافت کنند. انقلاب ۱۳۵۷ امیدی ایجاد کرده بود تا شاید نقطه پایانی بر این چرخه تاریک چاپلوسی روشنفکرانه گذاشته شود که در  همان آغاز با هنرنمایی های کسانی چون نوشابه امیری و مسعود بهنود به فنا رفت. امروز جای خوشبختی بسیار است که با ظهور پدیده پارازیت در صدای آمریکا و اجرای توانمند و هوشمندانه کامبیز حسینی روزنه های امید دوباره دیده میشود تا گستاخی و شجاعت نقد ارباب قدرت، به ادبیات رسانه ای ما باز گردد. با هم نگاهی بیاندازیم به تعریف روزنامه نگار در دنیای امروز از زبان یکی از سیاستمداران و فیلسوفان بزرگ تاریخ، ادمونت بورک  


مصاحبه نوشابه امیری با خمینی - سوم بهمن ۱۳۵۷، نوفل لوشاتو، پاریس، فرانسه

سال ۱۷۸۷ در مجلس عوام انگلستان، فیلسوف و سیاستمدار بزرگ ایرلندی تبار ادمونت بورک با اشاره به جایگاه خبرنگاران در طبقه بالای صحن مجلس انگلستان، روزنامه نگاران را رکن چهارم دموکراسی خطاب می کند. این بهترین و کاملترین تعریف برای  روزنامه نگاری تا امروز بوده است. روزنامه نگاران باید چشم بینا و وجدان بیدار جامعه باشند تا جلوی سو استفاده های ارباب قدرت در همان نطفه گرفته شود. رسانه و خبرنگار، بعنوان رکن چهارم دموکراسی در کنار سه رکن دیگر برای دموکراسی تعریف می شود، یعنی دولت، پارلمان و سیستم قضایی. یک دموکراسی موفق بر روی این چهار پایه میتواند تثبیت شود و عدم وجود هر کدام از این پایه ها ثبات سیاسی و اجتماعی را به هم زده و به راحتی هر حکومتی را به سوی استبداد و دیکتاتوری سوق می دهد. نگاهی گذرا به حکومتهای دیکتاتوری امروز مثل جمهوری اسلامی ایران، سوریه، کوبا، کره شمالی و بلاروس و دیکتاتوریهای اخیرا ساقط شده همچون عراق، لیبی، مصر و تونس واقعیتی تلخ را به ما نشان میدهد و آن اینکه همه این حکومتهای دیکتاتوری قوای سه گانه یعنی دولت، پارلمان و سیستم قضایی داشته اند و بر همین اساس ادعای دموکراسی کرده اند، اما همه اینها یک چیز را نداشته اند: خبرنگاری گستاخ و منتقد حکومت. در این بین اگر امیدی داریم به برقراری دموکراسی واقعی و اگر مردم آزادیخواه و خسته ایران امیدی دارند به ما که نام خبرنگار را یدک میکشیم، پیش از هر چیز باید ریشه این آفت بزرگ را بشناسیم و برای درمانش بکوشیم. آفتی که روح روزنامه نگاری ایران ما را میخورد و به زنگار چاپلوسی میالایدش. به چند نمونه نگاهی بیاندازیم تا مطلب روشنتر گردد 

احمد باطبی - تیر ماه ۱۳۷۸
محمد رضا رضاییان - تیر ماه ۱۳۸۸
مصاحبه نوشابه امیری با خمینی در زمستان سال ۱۳۵۷ در نوفل لوشاتو را میتوان نمونه کاملی از روزنامه نگاری چاپلوسانه ایران دانست که با همان ویژگیها سی سال بعد در زمستان سال ۱۳۸۶ در مصاحبه با احمد باطبی تکرار می شود. نوشابه امیری از نسل خبرنگارانیست که حتی تعریف درستی از این حرفه نداشته اند و گمان کردند باید برای مردم قهرمان بسازند تا قهرمانهایشان رهبر شوند! جای تعجب است که نوشابه امیری همانگونه که برای فرصت طلبی بسیجی به نام احمد باطبی، جامه قهرمانی میدوزد، برای محمد رضا رضاییان که ویژگیهای شخصیتی و رفتاری اش بسیار به باطبی شبیه است، از این جامه ها ندوخته است. اینجا نکته ای که فراموش شده است تعریف خبرنگار و روزنامه نگاری است. نگاهی کوتاه به هر دو مصاحبه مفهوم کلام را روشنتر خواهد کرد. نوشابه امیری بعنوان خبرنگار روزنامه کیهان به  همراه منصور تاراجی از روزنامه اطلاعات به نوفل لوشاتو رفته و در بارگاه اروپایی خمینی با وی دیدار و مصاحبه میکند. این مصاحبه سوم بهمن ماه ۱۳۵۷ انجام می شود. به نحوه پرسیدن سوالات توجه کنید

سوال منصور تاراجی از خمینی: انشاالله با پیروزی کامل موفق خواهید شد به حکومت اسلامی که خواست همه ملت ایران است، در ایران برقرار خواهد شد. میخواستم از حضورتان چند سوال بکنم
سوال نوشابه امیری از خمینی: چون مرا به عنوان یک زن پذیرفته اید، این نشان دهنده ی این است که نهضت ما، نهضتی مترقی است، ولی دیگران کوشیده اند آن را عقب مانده معرفی کنند. فکر می کنید آیا باید زنان ما حتما حجاب داشته باشند؟ و مثلا روسری روی سر داشته باشند؟
پاسخ خمینی : اما اینکه شما را پذیرفتم ، بنده شما را نپذیرفتم، شما آمدید اینجا و من نمی دانستم شما می خواهید بیائید اینجا که پذیرفتم. این هم دلیل بر این نیست که اسلام مترقی است، که به مجرد اینکه شما به اینجا آمدید دلیل بر این است که اسلام مترقی است. ترقی هم به این نیست که زنها خیال کرده اند یا مردهای ما خیال کرده اند. ترقی به کمالات انسانی و بااثر بودن یک زن در مملکت است، نه باینکه سینما برویم که «دانس» برویم و این ها ترقیاتی است که محمدرضا برای شما درست کرد که شما را به عقب رانده که ما باید بعدها جبران کنیم. شما آزادید در کارهای صحیح! دانشگاه بروید، هر کاری را که صحیح است بکنید و همه ی ملت آزادند در اینها، اما اگر بخواهند کارهای خلاف عفت بکنند و یا کارهای خلاف ملیت بکنند از آنها جلوگیری می شود و این دلیل بر ترقی و مترقی بودن است 
هجده سال بعد، تیر ماه ۱۳۷۵ نوشابه امیری در مصاحبه ای با مجله زنان شماره ۲۹ سال پنجم، به معرفی «مردان تأثیر گذار» در زندگی‌اش پرداخته و در مورد مصاحبه‌اش با خمینی و حال و هوای آن مصاحبه، چاپلوسانه می‌گوید:

«مهم خیره شدن در مردی بود که حضورش به اتاق حال و هوای دیگری داده بود؛ مردی که رهبر انقلاب اسلامی ایران بود. با چشمانی سخت نافذ. ... و آن گاه که نوبت سؤال کردنم رسید، بین‌مان صحبت از امکان استبداد رفت. سکوت بر اتاق حاکم شد. بنی‌صدر آب دهانش را قورت داد. سید‌احمد‌آقا اندکی جا به جا شد و حضرت آیت‌الله گفت:‌«اسلام دیکتاتوری ندارد.» کسی پشت سرم نفسی عمیق کشید. چه کسی بود؟ نمی‌دانم. واقعیت آن است که در آن روز خود نیز نمی‌دانستم که چه کردم. حالا که به سن عقل رسیده‌‌ام و کم نمی‌خوانم و کم نمی‌شنوم که گویی در سرزمین ما آزادی میراث نیست و کسان بسیاری صاحبان هر اندیشه‌ای جز خود را مستحق مرگ می‌دانند، مدام فکر می‌کنم آن امام که اکنون بر [کهکشان] راه شیری آسمان می‌گذرد، درس بزرگ تحمل سخن مخالف را چگونه آموخت. آری، هر کس جز امام خمینی می‌توانست خون مرا حلال کند.»

 در روزهای سراسر شور و احساسات بهمن ۱۳۵۷، وظیفه شما این نبود که برای مردمی که به رسانه ها و خبرنگاران اعتماد کرده بودند رهبر بسازید و دو زانو در برابر خمینی بنشینید و از پیروزی نهضتتان شادمان باشید! وظیفه شما این بود که واقعیتهای خمینی را به مردم نشان بدهید تا بتوانند درست برای آینده شان تصمیم بگیرند و نه اینکه خمینی را امام خمینی معرفی کنید

حالا نگاهی به مصاحبه نوشابه امیری با احمد باطبی با عنوان داستان آن پیراهن خونین، بیاندازیم. نوشابه امیری چنان غرق و شیفته در داستانسراییهای باطبی می شود که تمام دروغهای شاخدار باطبی را دربست باور میکند. اگر مصاحبه وی را در زمستان سال ۱۳۵۷ با خمینی به پای بی تجربی و جو زدگی انقلابی آن سالهای ایشان بدانیم، به هیچ وجه این بهانه را سی سال بعد در مصاحبه با باطبی نمیتوانیم بپذیریم. حالا دیگر نوشابه امیری دختر خبرنگار جوان جویای نام آن روزها نیست. سر دبیر وبسایت خبری روز آنلاین است و ادعای پیشگامی در روزنامه نگاری مدرن دارد. متن کامل این مصاحبه را اینجا بخوانید
به برخی پاسخهای باطبی در این مصاحبه دقت کنید و خودتان قضاوت کنید که آیا جا داشت خانم خبرنگار تذکری به مصاحبه شونده میداد که شعور مخاطب را نادیده نگیرد. با طبی می گوید: خاطرات آنروزهای دستگیری اش یادش نیست! دقیقا نمیداند جلوی کوی دانشگاه تهران بوده است یا دانشگاه تهران!، با رگبار مسلسل دانشجویان را هدف می گرفتند!، با طبی گلوله ای را میبیند که به سمتش می آید و سپس جاخالی می دهد و گلوله به سر در دانشگاه تهران میخورد و کمانه کرده به دوست باطبی که کنارش ایستاده است اصابت میکند که البته باطبی اسم این دوستش را هم هیچگاه به خاطر نمی آورد!، سپس باطبی می بیند که همه گلوله در استخوان کتف دوستش فرو نرفته است و با انگشت گلوله را در می آورد!، سوال من از نوشابه امیری این است که آیا تا بحال خودش برای یکبار هم که شده این مصاحبه را با دقت خوانده است؟ آیا از کس دیگری هم در کوی دانشگاه شنیده است که رگبار مسلسل روی دانشجویان گرفته باشند؟ آیا امکان دارد کسی گلوله را ببینید و جاخالی بدهد؟ و از همه مهمتر اینکه آیا در طول تاریخ علم پزشکی شنیده است که کسی ار روی لایه های پوست، زیر پوست و عضلات بتواند گلوله ای را که در استخوان فرو رفته ببینید و سپس با انگشتش گلوله را در بیاورد؟ در پایان این بخش باطبی می گوید که پیراهن خونی پیراهن همین دوست گلوله خورده اش بوده است که باطبی پس از خارج کردن گلوله با انگشتش پیراهنش را در آورده و روی زخم میگیرد و خون روی پیراهن از همین جا آمده است؟! راستی چرا خانم خبرنگار از باطبی نمی پرسد که پس جای سوراخ گلوله چرا روی این پیراهن دیده نمی شود؟ باطبی پیراهن را بالا برده و در برابر نور خوشید گرفته است و پیراهن کاملا سالم است و جای گلوله در آن نیست! اابته این مصاحبه تنها جایی نیست که باطبی دروغهای شاخدار میگوید و شما تنها خبرنگاری نیستید که افسانه هایش را باور کرده اید. بارها و بارها در صدای آمریکا از این خالی ها بسته است از جمله در مصاحبه با مهدی فلاحتی که باطبی ادعا کرده است در زندان ریشه دندانش را با انگشت بیرون کشیده است! اینجا این مصاحبه را ببینید. اگر باطبی داستان ۱۸ تیر را نمیداند و افسانه سازی می کند، بد نیست خانم خبر نگار این داستان را از دیگرانی که در صحنه بوده اند بپرسد. واقعیت تلخی که نوشابه امیری نمی خواهد با آن روبرو شود این است که باطبی مبارز راه آزادی نبوده است و حتی دانشجو هم نبوده است. باطبی بسیجی فعال منطقه فردیس کرج بوده که حتی نتوانست دیپلم دبیرستان بگیرد و ترک تحصیل کرد. در زمان حادثه کوی دانشگاه تهران در کلاسهای فوق برنامه تابستانی که موسسه جهاد دانشگاهی برقرار میکند شرکت میکرد و در یکی از همین روزها وقتی از کلاس بیرون آمد با جمعیت دانشجویان مبارز مواجه شد و برای ترساندن آنان تی شرت خون آلودی را که در گوشه خیابان افتاده بود بالای دست برد و فریاد میزد که متفرق شوید، دارند آدم می کشند! این دقیقا همان چیزی بود که نیروهای امنیتی میخواستند. در این هنگامه، جمشید بایرامی که مشغول تهیه عکس از اعتراضات دانشجویان بود، عکسی گرفت که مسیر زندگی باطبی را تغییر داد. باطبی اشتباها در بین انبوه دانشجویان بازداشت شده قرار گرفت و به زندان افتاد. در همان ساعات اولیه با التماس به نگهبانها می گفت که عضو فعال بسیج است و اشتباهی دستگیر شده است ولی چند روزی طول کشید تا تحقیقات انجام دهند و آزاد شود. در آستانه آزادی عکس جمشید بایرامی در هفته نامه اکونومیست منتشر شد و حکم آزادی باطبی معلق ماند.پس از آن باطبی که سطح پایین دانش عمومی و تزلزل  شخصیتی اش کاملا آشکار بود به شکار آسان نیروهای اطلاعاتی تبدیل شد تا در نقش خبر چین وزارت اطلاعات ایفای نقش کند. به واسطه این خوش خدمتی هم زندان را برایش آسان کردند به گونه ای که مرخصی های فراوان و طولانی مدت دریافت میکرد. آذرماه سال ۱۳۸۳ پس از ازدواج سوم از سوی قاضی سعید مرتضوی که روابط بسیار دوستانه ای با باطبی داشت دو سال مرخصی ازدواج دریافت کرد و توانست با توصیه عماد الدین باقی در همین ایام مرخصی در سازمان آگهی های روزنامه شرق و سپس با سفارش ایرج جمشیدی در روزنامه آسیا حقوق بگیر شود. پس از فراری شدن این جانب و حضور موفق و پر صدایم در واشینگتن، باطبی با حکم عفو مستقیم ولایت فقیه، سید علی خامنه ای، از زندان آزاد شده و با حمایت وزارت اطلاعات به آمریکا سفر میکند تا پروژه تخریب اینجانب و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی را دنبال کند. بیانیه هایش علیه من یکی پس از دیگری در روزنامه دولتی ایران، ارگان رسمی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی چاپ می شود. اینجا یکی از این بیانیه ها را ببینید. مرحوم سیامک پورزند باطبی را به خاطر رفتارش مرده سیاسی میدانست. اینجا ویدیوی گفتگوی اینجانب را با سیامک پورزند در آخرین روزهای حضورم در ایران ببینید

مراجعه به کتاب خاطرات اکبر محمدی با عنوان اندیشه و تازیانه، مروری بر خاطرات ۱۸ تیر ۱۳۷۸ را به خانم نوشابه امیری توصیه میکنم. شهید اکبر محمدی در این کتاب بیش از بیست بار احمد باطبی را خبرچین وزارت اطلاعات معرفی کرده و صراحتا میگوید که باطبی چگونه بازیچه دست وزارت اطلاعات شد تا خط تخریب مبارزان دانشجو را دنبال کند. همچنین مراجعه به مقالات و نوشته های محمد رضا کثرانی، عباس دلدار و فرخ شفیعی که از قهرمانان خوشنام و استوار مبارزات دانشجویی و قیام ۱۸ تیر ماه هستند میتواند منابع خوبی برای تحقیق در اختیار خانم خبرنگار بگذارد. اینجا و اینجا برخی از این مقالات را ببینید. روی سخنم اینجا با نوشابه امیری و همه خبرنگارانی است که قلمشان را در خدمت احساسات گمراه شونده و یا ارباب قدرت گذاشته اند. امروز شما همان اشتباه سی سال پیش را هنوز به گونه ای دیگر مرتکب می شوید و غرق در رویای قهرمانی که خودتان خلق کرده اید، دروغهایش را یکی بعد از دیگری به خورد مردم می دهید و به خون شهیدانی چون اکبر محمدی خیانت می کنید. تا آنجا که هر کس به قهرمان نوشابه ساخته تان خرده بگیرد به جاسوسی برای نظام متهمش می کنید. راستی ملاک همکاری با جمهوری اسلامی برای شما چیست؟ چند نفر را میشناسید که بتوانند از وزارت ارشاد احمدی نژاد در بحبوحه تظاهرات میلیونی مردم و کشتار حکومت، مجوز چاپ بگیرند؟ اینجارا ببینید و نگاهی به تاریخ کسب مجوز و انتشار کتابتان در خرداد ماه ۱۳۸۸ بیاندازید و خودتان بگویید مقداری مشکوک به نظر نمی رسد؟ این خدمات را برای مصاحبه سی سال پیش با خمینی و همسفری با ایشان در پرواز انقلاب دریافت می کنید یا ثمره قهرمان سازی از خبر چینهای امروز وزارت اطلاعات است؟ کنترلتان را دست باطبی میسپارید تا به شما امر و نهی کند که تارا نیازی تا وقتی نامزد باطبی است باید مقالاتش چاپ شود و وقتی از باطبی جدا شد باید تکفیرش کرد
ایمیلهای احمد باطبی و نوشابه امیری به یکدیگر برای بایکوت تارا نیازی، نامزد سابق باطبی - ۷ نوامبر ۲۰۰۹
راستی خانم امیری برای تفریح هم که شده نگاهی به این عکسها و تاریخشان بیاندازید و ببینید در تمام آن سالهایی که باطبی برای شما از شکنجه هایش قصه می گفته است چگونه به تفریح و گشت و گذار مشغول بوده و وقت زندان رفتن نداشته است. در دیگر مقالات سری هفت مقاله باز هم به این تصویر خواهم پرداخت

ادعای نه سال زندان باطبی دروغی شرم آور است که در این عکس حضورش را در شهرهای مختلف و برنامه های تفریحی گوناگون میتوانید ببینید
در پایان اینکه، اسم ارژنگ داوودی را روی روز آنلاین جستجو کردم و در کمال ناباوری دیدم که هیچ مطلب یا مقاله یا خبری از این قهرمان شجاع راه آزادی در این سایت وجود ندارد. ارژنگ نه سال گذشته را نه از جنس نه سال مرخصی زندان باطبی، بلکه نه سال را بدون مرخصی زیر شکنجه ها گذرانده است و تا شانزده سال دیگر هم باید در زندان بماند. راستی فکر می کنید نوشابه امیری و مسعود بهنود که امروز در رسانه هایشان به یکدیگر نان قرض می دهند، اسم ارژنگ داوودی را اصلا شنیده اند؟ راستی شنیده اند که ارژنگ داوودی از درون زندان دردنامه ای بیرون داده و عنوان کرده است که باطبی وی را نه سال پیش به مامورین وزارت اطلاعات فروخت؟ اینجا این نامه را با دست خط ارژنگ ببینید. میدانید چند مبارز و فعال سیاسی و حقوق بشری توسط باطبی به وزارت اطلاعات تحویل داده شده اند. عکس بعضی هایشان را اینجا ببینید  
باطبی با تاسیس گروهی به اصطلاح حقوق بشری با همکاری وزارت اطلاعات، برای یک دهه به شناسایی و معرفی فعالین سیاسی مشعول بوده است
باید نگران باشیم که خدای ناکرده خبرچین های وزارت اطلاعات با دوپینگ نوشابه ها و بهنودها، به قدرت نرسند تا جانورانی شوند که روی جمهوری اسلامی هم سفید گردد. تا دیر نشده به رفتارمان دوباره نگاه کنیم و گستاخی و نقد شجاعانه را به دنیای خبرنگاری ایران باز گردانیم

August 20, 2011

بخش نخست از هفت مقاله: پاسخ امیرعباس فخر آور به تاریخ

امروز ۲۸ مرداد ۱۳۹۰، شصتمین سالگرد تولد پدرم بود. مادرم پروانه از سر خاک پدرم با من تماس گرفت و گفت که همراه خواهرانم ستاره، سایه و فرخ لقا و برادرم امیرحسین سر خاک پدرم، برایش جشن تولد گرفته اند تا احساس تنهایی نکند. هفته پیش را با مهلقا و مهسا در پاریس گذراندم. هنوز همه خانواده در شوک دستگیری محمدرضا (آرش) در پاریس توسط  مزدوران وزارت اطلاعات و بازگرداندنش به ایران و زندان و شکنجه و اعتراف گیری از این کوچکترین عضو خانواده فخر آور هستیم. در پاریس وقتی با مهسا کوچولو در خیابان قدم میزدیم به این فکر میکردم که چگونه جمهوری اسلامی تمام خانواده ام را به تبعید و اسارت کشانده و گروگان گرفته است تا فقط مرا از پای بیاندازد؟  هم دردناک است و هم شیرین! یعنی هنوز در مسیر درست و دشوار آزادی قرار دارم و منحرف نشده ام و میتوانم سربلند باشم. در شبهای پاریس به یک کار عقب افتاده دیگر هم فکر میکردم. کاری که برای هشت سال معطل مانده بود و حالا باید تمامش می کردم. امروز تماس تلفنی مادرم حجت را بر من تمام کرد تا دست به قلم ببرم و این بغض هشت ساله ام را فریاد کنم. هفت مقاله را برای پاسخ به تاریخ کلید زده ام در این زادروز استادم، محمد باقر فخر آور، و تا هفتم مهر ماه که سالروز سفر جاودانی اوست ادامه اش خواهم داد
 نامه نخست: برادرم آرش، زندان، شکنجه و فیلم اعترافات

محمدرضا فخرآور معروف به آرش برادر نوزده ساله من است که در پاریس توسط مامورین وزارت اطلاعات ربوده شده و پس از مدتی بازداشت در سفارت جمهوری اسلامی در پاریس با هواپیمای ایران ایر تحت الحفظ نیروهای اطلاعاتی به تهران و سلول انفرادی در زندان اوین منتقل می شود. در زندان مورد شکنجه و فشارهای روحی و جسمی سنگین قرار می گیرد تا بر علیه برادرش اعرافاتی را انجام دهد. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بخشی این اعترافات زندان را در فیلمی با عنوان (مستند ماموریت در بن بست: غائله۱۸ تیر ۱۳۷۸) گنجانده و با تبلیغات بسیار در پر بیننده ترین ساعت شب پانزدهم تیرماه ۱۳۹۰ از شبکه اول سیما پخش می کند. جالبترین بخش این فیلم که گویا مستقیما برای تخریب امیرعباس فخر آور در آستانه دوازدهمین سالگرد قیام دانشجویی ۱۸ تیرماه شاخته شده است، دقیقه نوزدهم فیلم است که صراحتا تاکید دارد برادرم آرش توسط مامورین وزارت اطلاعات در پاریس دستگیر شده و در برابر دوربین خودی! اعتراف گیریهای معروف این وزارتخانه قرار گرفته است

دقیقه ۱۹ از این ویدیو وزارت اطلاعات به دستگیری آرش در پاریس و اعتراف گیری از وی اذعان می کند

این بخش از متن کامل پیاده شده از این فیلم را که در روزنامه کیهان شریعتمداری در فردای همانروز منتشر شد ببینید: (آرش كه نمي خواست سرنوشتی مانند برادرش داشته باشد و از طرفی هم ميان تور اطلاعاتی ايران در خارج از   كشور قرار گرفته بود، جلوی دوربين خودی از باتلاق ضد انقلاب خارج نشين می گويد). تا اینجای قضیه خیلی طبیعی است! با حکومتی دیکتاتور طرف هستیم که خانواده ناراضیان سیاسی را می رباید، به زندان میفرستد، شکنجه میکند و جلوی دوربین وزارت اطلاعات می نشاند و با وقاحت تمام از اعترافات این زندانیان فیلم میسازد و حتی با بی شرمی در متن فیلم اعلام می کند که نیروهای امنیتی فلان عضو خانواده فلان ناراضی سیاسی را ربوده و جلوی دوربین خودی نشانده اند! اما نکته کاملا غیر طبیعی و عجیب در این ماجرا سکوت معنی دار مجموعه ای از گروه های حقوق بشری است. با وجودی که سازمان عفو بین الملل برای ربوده شدن آرش، بی درنگ بیانیه شدیدالحنی صادر میکند، فعالین ایرانی حقوق بشری نه تنها کمکی به انتشار خبر و آزادی این جوان نوزده ساله نمی کنند، بلکه با تردید و شایعه سازی، این جنایت جمهوری اسلامی را در کنار دیگر پروژه های مشکوک وزارت اطلاعات قرار می دهند. علی افشاری که روزگاری در برابر همین جنس دوربینهای خودی! وزارت اطلاعات نشانده شده بود، با بی شرمی باور نکردنی، در مقاله ای که برای رادیو زمانه می نگارد، ماجرای محمدرضا فخر آور را همچنان محمدرضا مدحی، پروژه وزارت اطلاعات معرفی میکند. احمد باطبی، خبرچین رسواشده وزارت اطلاعات هم به همراه همسرش نازلی عراقی پا به میدان میگذارد و با استناد به مقاله منتشر شده در وبسایت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و اعترافات آرش زیر شکنجه های وزارت اطلاعات، نتیجه میگیرد که اینجانب و تمام اعضای خانواده ام مامور اطلاعات هستیم. بخشی از نوشته شرم آور باطبی که سالهاست در نقاب فعالیت حقوق بشری به خبرچینی برای وزارت اطلاعات مشغول است را اینجا ببینید: اما تنها چند هفته پس از طرح این ادعا از سوی عباس فخرآور ،  تلویزیون حکومتی ایران در فیلم مستندی با عنوان  " ماموریت در بن بست " محمد رضا فخرآور را نشان داد که صحیح و سالم در مقابل دوربین نهاد های امنیتی نشسته ، و برعلیه مخالفان حکومت ایران به صحبت میکند (صحبت می کند!). محمد رضا این صحبت ها را نه در ایران و یا زندان ، بلکه در همان فرانسه و پیش از بازگشت به ایران انجام داده و علی رقم ادعای برادرش ، مبنی بر ربوده شدن او توسط حکومت ایران ، مستند مذکور محمد رضا را کاملاً آزاد ، و در حال رفت و آمد به سفارت جمهوری اسلامی در پاریس نشان میداد  . هر چند ممکن است صحت تصاویر ارائه شده در این مستند ، مورد تردید قرار گرفته و صحنه های مربوط به تردد محمد رضا ، مقابل درب سفارت ایران تقلبی تعبیر شود ، اما با این وجود از چالش پیش روی عباس فخرآور مبنی بر ادعای ربوده شدن برادرش توسط حکومت ایران نمی کاست (نمی کاهد!).  چرا که در همان زمان بسیاری از منابع خبری حکومتی، از جمله وبسایت جوان آنلاین ، پایگاه خبری تحلیل وابسته به سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی نوشت : پس از بازگشت محمدرضا مدحی به کشور و ماجرای نفوذ وی به درون ضد انقلاب یکی دیگر از فریب خوردگان ضد انقلاب به ایران بازگشت. محمد رضا، برادر امیر عباس فخر آور سرکرده گروهک "کنفدراسیون دانشجویان ایرانی" که به صورت غیر قانونی متواری شده و در فرانسه اقامت داشت به ایران بازگشت.... شنیده های خبرنگار ما حاکی از آن است که از لحظه ورود وی به ایران تاکنون برخوردی با نامبرده نشده است. " خبر وبسایت وابسته به سپاه ، درباره عدم برخورد مورد انتظار با محمد رضا فخرآور ، ادعای برادرش را مبنی بر ربوده شدنش بیش از پیش با تردید مواجه کرده و تصور صحت صحنه های ارائه شده در فیلم مستند " ماموریت در بن بست " را نیز تقویت میکند

چرا یکی از آنها که گوسفند وار باطبی، این خبرچین خرده پای نیروهای امنیتی را دنبال میکنند، از وی نپرسید که معتبر تر از وبسایت سپاه پاسداران و فیلم پخش شده وزارت اطلاعات از صدا و سیمای جمهوری اسلامی، آیا سندی یافت نکرده است که ارائه داده و آبروی فخر آور را به خیال خودش ببرد!؟ مقاله منتشر شده در وبسایت جوان آنلاین وابسته به سپاه پاسداران با عنوان (بازگشت برادر امیرعباس فخرآور به تهران) که باطبی برای اثبات خیانت خانوادگی ما به آن استناد میکند هم بسیار جالب و خواندنی است. مقاله نویسان سپاه پاسداران با دستپاچگی پس از شنیدن خبر اینکه برای پرونده آرش وکیل گرفته و از سفارت جمهوری اسلامی در پاریس و دولت جمهوری اسلامی، با عنوان آدم ربایی شکایت کرده ام، مینگارند که آرش خودش به تهران آمده و طبق شنیده های خبرنگاران سپاه پاسداران حالش هم خوب است


محمدرضا (آرش) فخر آور در کنار برادر در لحظه های از دست دادن پدر - مهر ماه ۱۳۸۳ تهران 
پرسش اینجاست که آیا این آقایان به همه ادعاهای بیشماری که هر روز علیه حکومت جمهوری اسلامی در مورد آدم ربایی، شکنجه و زندان در سراسر دنیا مطرح می شود، به همین شکل پاسخ می دهند یا فقط مواردی را که صحت دارد تکذیب می کنند؟ اصلا اگر همه چیز خوب است، چه لزومی داشت که نویسندگان چیره دست سپاه، قلم رنجه کرده و درباره آن بنویسند؟ و اگر حال آرش خوب است چرا در بیمارستان بستری بود و استخوان فک و بینی اش برای چه شکسته است؟ راستی فیلم اعترافات آرش در کدام زندان تهیه شده است؟ اینها همه پرسشهایی بود که فعالین به اصطلاح حقوق بشری باید مطرح می کردند به جای اینکه همصدا با رسانه های جمهوری اسلامی و به استناد دروغ پردازیهای آنها، به یک جوان نوزده ساله که زیر شکنجه وزارت اطلاعات استخوانهایش خرد می شوند، حمله کنند و اتهام بزنند. برای خانواده ما محمدرضا فخر آور یک قهرمان است. به شهامت و شجاعت برادر کوچکم افتخار میکنم و اطمینان دارم که آب دریای شجاعت خانواده ما به پوزه سگانی چون افشاری و باطبی نجس نخواهد شد. چهاردهم آگوست ۲۰۱۱ در پاریس با وکیل فرانسوی که برای پیگیری پرونده آرش استخدام کرده ام کارهای نهایی این پرونده را پیگیری کردیم و خوشبختانه باخبر شدم که قاضی فرانسوی پرونده را با عنوان آدمربایی مامورین جمهوری اسلامی در فرانسه به جریان انداخته است. دوستان و عزیزانی را که با دلهای نگران این پرونده را دنبال می کنند در جریان مراحل آن قرار خواهم داد. وکیل آرش یکی از بهترین وکلای فرانسوی است که همزمان پرونده سرباز ربوده شده اسراییلی (گیلاد شالیط) را در دست دارد. جا دارد صمیمانه از دوست گرامی ام مهرتاش رستگار تقدیر کنم کهارتباط با این گروه وکلا را برایم مقدور ساخت


تیم وکلای فرانسوی پرونده ربوده شدن محمدرضا (آرش) فخر آور در پاریس توسط مزدوران جمهوری اسلامی - ۱۴ آگوست ۲۰۱۱

ترانه اعدام با صدای آرش
Locations of visitors to this page