March 20, 2012

سال ۹۰ با گل دقیقه ۹۰ خاتمی به دروازه جمهوری اسلامی، پیروز شدیم و رفتیم فینال

از همه جوانب به رای دادن خاتمی پرداخته شد جز اینکه مثبت ترین جنبه این رای دادن را ببینیم. خوب یادم هست در سالهایی که مبارزه برای آزادی را شروع کردم، یعنی اوایل دهه هفتاد خورشیدی، با وجودی که دل بسیاری از مردم از آخوند ها خون بود و به جمهوری اسلامی اعتقاد نداشتند، نا امیدانه هنوز برخی پای صندوقهای رای می رفتند و تلاش میکردند جنازه در حال متلاشی شدن "دموکراسی در قالب جمهوری اسلامی" را احیای قلبی ریوی کنند! آن سالها من و همه همکلاسیهایم هم هنوز دو دل بودیم. ما هیچ شناخت و تجربه ای از سالهای خون و دود و آتش انقلاب نداشتیم و برایمان روشن نبود که چرا این حکومت خوب نیست؟!  پشت نیمکتهای کلاس درسمان سنگر گرفتیم و جنگیدیم تا بارها و بارها دستگیر و زندانی شدیم. آخرین بارش همین روزها ده سال قبل بود. بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۱ که با حکم هشت سال زندان از شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب، با پاهای شکسته در زیر شکنجه، به بند جنایتکاران زندان قصر تبعید شدم. آنروزها مردم آگاهتر شده بودند و بیشتر و بیشتر باور کرده بودند که یک جنازه را نمی شود احیای قلبی ریوی کرد. من و ارژنگ داوودی از زندان شروع کردیم به نامه نگاری و درخواست تحریم همه نوع انتخابات تا برگزاری رفراندم نوع نظام. اینها  هم سند هایش: یک، دو، سه و چهار. هنوز بودند برخی که به انتخابات و تنفس دهان به دهان برای احیای مردگان اعتقاد داشتند و همه آنها دنبال "مردی با عبای شکلاتی" راه افتاده بودند. سید محمد خاتمی را میگویم که حتی وقتی رفیق آقا سید علی خامنه ای، ندا را کشت، هنوز به مردم میگفت که باید ببخشیمش و با هم دوست باشیم و برویم رای بدهیم! و اینگونه بود تا به اینجا رسیدیم که دقایق پایانی سال ۹۰ شد و مثلا انتخابات بود و همه نیامدند و سید محمد خاتمی تنهایی آمد تا جنازه جمهوری اسلامی را تنفس دهان به دهان بدهد که اینبار حتی خودش هم خجالت کشید! بر خلاف تمام سالهای پس از انقلاب که با افتخار رای میداد و از رای خودش دفاع میکرد، با گونه های سرخ و خجالت زده به توجیه مشغول شد که: "بابا من رای به کسی ندادم و فقط نوشتم جمهوری اسلامی!" و خلاصه که این توجیهات شرمسارانه خاتمی، این مرد با عبای شکلاتی، گلی بود از نوع قیچی برگردان به دروازه خودیهای رژیم که در دقیقه ۹۰ نتیجه بازی را به نفع آزادیخواهان تغییر داد و آخرین قطره های مشروعیت جمهوری اسلامی را پخش زمین کرد. کار به جایی رسیده است که خوش بین ترین اصلاح طلبان و حتی رهبرشان هم شرمسار است از رای دادن در این نمایش خیمه شب بازی انتخابات در جمهوری اسلامی. و اینگونه ما پیروز شدیم و به فینال راه یافتیم. یعنی سال ۱۳۹۱. خداییش حالا باید همه خوب بازی کنیم تا جام آزادی ، دموکراسی و سکولاریسم را ببریم و نسل جانوران دوزیست مارکسیتهای اسلامگرا را از اریکه قدرت پایین بکشیم. پس به پاس گلی که استاد اسدی اطلاح طلبان، سید محمد خاتمی، به دروازه خودیهایشان زد همه باهم بگوییم: زنده باد مردی با عبای شکلاتی

February 29, 2012

بیلبوردهایی از جنس غیر خودیها برای تبلیغات انتخاباتی

تصمیم نداشته و ندارم وقتم را و وقت شما را با گفتن و نوشتن درباره "انتصابات ولایت فقیهی رفیق خامنه ای" که آنرا انتخابات می خوانند تلف کنم. موضع کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در این خصوص روشن است و از ۱۰ سال پیش بر آن پافشاری کرده ایم. همانزمان که از درون زندان اوین با همکاری ارژنگ داوودی نامه ای نوشتم و با امضای صدها نفر از اعضای کنفدراسیون دانشجویان منتشر شد، اعلام کردیم که تحریم همه نوع انتخابات تا رفراندم نوع نظام با نظارت سازمان ملل متحد، خواست ما می باشد. بخشی از نامه امیر عباس فخرآور (سیاوش) از زندان اوین را که ۲۰ بهمن ماه ۱۳۸۱ توسط شاهزاده رضا پهلوی در کنفرانس مطبوعاتی شان خوانده شد اینجا ببینید


امروز اما عکسهای اختصاصی خبرنگاران کنفدراسیون بدستم رسید که حیفم آمد چیزی ننویسم در این مورد. بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی در تهران تهیه شده است که در کمال ناباوری روی آنها جملاتی از وبسایتهای غیر خودی دیده می شود. بالاترین، رادیو فردا، رادیو زمانه واشینگتن پست، ایندیپندنت، صدای آمریکا و شبکه هایی از این دست که اگر چه برخی از آنها چندان هم عیر خودی نیستند اما استفاده ابزاری جمهوری اسلامی از این سایتها برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات بسیار جالب و تامل بر انگیز است. رژیم خوب درک کرده است که هیچ مشروعیتی ندارد و همه ارگانهای وابسته به حکومت از کمترین میزان اعتبار در بین مردم بر خوردار است و برای همین دست به دامان بیرون مرزها شده تا التماس کند که مردم به پای صندوقهای تشریفاتی رای رفیق سید علی خامنه ای بروند و به رژیمش مشروعیت هدیه کنند. روی عکسها کلیک کنید و تصاویر بیلبودها را در اندازه واقعی ببینید














February 28, 2012

راز ترسناک سید علی خامنه ای - بخش دوم

بخش دوم از راز ترسناک خامنه ای به قلم امیرعباس فخر آور: سه شنبه هفته پیش تا صبح روی مقاله "بزرگترین و ترسناکترین راز خامنه ای برملا شد"، کار میکردم. وقتی صبح چهار شنبه مقاله را روی وبلاگ شخصی ام منتشر کردم، انتظار داشتم که با استقبال خوبی مواجه شود اما فکرش را هم نمیکردم که رکورد دار تمام اخبار رسانه های فارسی باشد. این موضوع که سید علی خامنه ای فارغ التحصیل دانشگاه رسمی سازمان امنیت شوروی میباشد به اندازه کافی بزرگ و حیرت انگیز بود که حالا با اقدام باورنکردنی دولت روسیه، این خبر ابعاد بسیار گسترده تر و پیچیده تری به خود گرفته است

سه روز پیش وبسایت رسمی تلویزیون دولتی روسیه خبر فارغ التحصیلی رهبر جمهوری اسلامی و ولی مطلقه فقیه سید علی خامنه ای از دانشگاه پاتریس لومومبا را که از تاریخ ۵ فوریه ۲۰۱۰ تا ۲۴ فوریه ۲۰۱۲ به مدت  دو سال روی این وبسایت قرار داشت، ناشیانه حذف و سانسور کرد! روی این عکسها کلیک کنید و خودتان همه چیز را به وضوح ببینید. همچنین در این لینکها میتوانید صفحه وبسایت تلویزیون رسمی دولت روسیه را ببینید که ویدیویی از پنجاهمین سالگرد تاسیس دانشگاه پاتریس لومومبا تهیه شده بود و نام سید علی خامنه ای که در متن مقاله به زبان انگلیسی دیده می شد، حذف گردیده است. لینک اصلاح شده خبر را اینجا ببینید. بیت خامنه ای و حکومت جمهوری اسلامی سراسیمه از دولت روسیه خواسته بود تا منبع این خبر را از وبسایت رسمی تلویزیون دولتی روسیه حذف کنند ولی گویا با موتور جستجوی گوگل که حافظه بسیار قوی دارد آشنا نبوده اند. صفحه اصلی مربوط به خبر وابستگی خامنه ای به سازمان امنیت شوروی روی وبسایت رسمی دولت روسیه را میتوانید از حافظه گوگل پیدا کنید. اینجا این لینک اصلی را ببینید و با لینک اصلاح شده مقایسه کنید


لینک خبر پس از حذف ویدیو و نام سید علی خامنه ای
  از وبسایت تلویزیون دولتی روسیه - فوریه ۲۰۱۲
لینک اصل خبر ارتباط خامنه ای با "کا گ ب" که
 از فوریه ۲۰۱۰ در این وبسایت دیده می شد
 به جای ویدیو یک عکس از دانشگاه گذاشته شده، نام خامنه ای از متن خبر حذف شده و به جای وی نام رئیس جمهور گویان به خبر اضافه شده است.  رمز و راز این ماجرا که هر لحظه عمیق تر می شود، مو بر بدنم راست کرده است. حالا دیگر هیچ تردیدی وجود ندارد که سید علی خامنه ای مجری طرح بزرگ سازمان امنیت شوروی در سالهای پیش از انقلاب اسلامی بوده است تا به روسها برای برپایی انقلابی ضد آمریکایی در ایران کمک کند. اما به طور حتم دو احتمال را در خصوص درز این خبر از طریق ارگان رسمی دولت روسیه میتوان در نظر گرفت. اول اینکه دختر خانم جوان گزارشگر تلویزیون دولتی روسیه که برای تهیه خبر و گزارش از جشن پنجاهمین سال تاسیس دانشگاه پاتریس لومومبا یا به عبارت دیگر مرکز پرورش تروریست سازمان مخوف امنیت شوروی، به این دانشگاه رفته بود، هیجان زده شده و بدون اینکه متوجه باشد پرده از راز بزرگ و ترسناک سید علی خامنه ای برداشت! احتمال دوم اینکه دولت روسیه پس از جفتک اندازیهای خامنه ای، احساس کرد که کاه و یونجه ولی مطلقه فقیه زیاد شده است و باید با انتشار یکی از هزاران سندی که علیه وی وکود دارد افسارش را کشید و مهارش کرد تا دست از بلند پروازیهای هسته ای بردارد و روسیه را در برابر دو راهی حکومت ملا ها یا جامعه ملل متحد قرار ندهد. البته با توجه به این حذف ناشیانه خبر هر دو احتمال درست به نظر می رسد و در هر دو احتمال خیانتی عظیم و تاریخی در حق مردم آزادیخواه و خسته ایران عزیز دیده می شود که توسط روسها طراحی شده و بدست افسران سازمان امنیت شوروی مثل خامنه ای و محسنی اژه ای به مرحله اجرا در آمده است. باید همچنان منتظر بمانیم تا عکس العمل دستگاه فاسد حکومتی ولایت فقیه را به این خبر ببینیم
حافظه موتور قدرتمند جستجوی گوگل اینبار هم آبروی خامنه ای و دولت روسیه را برد و از سانسور ناشیانه خبری پرده برداشت
با وجود استقبال بی نظیر از این خبر که بنیانهای رژیم جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه را به لرزه انداخته است، سکوت بسیاری از رسانه های فارسی زبان باور نکردنی و تامل بر انگیز است. مقایسه تعداد بینندگان ایم مقاله تنها روی خبرگزاری رسمی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، سبزنامه ایرانیان، به نسبت دیگر مقالات میتواند گویای استقبال باور نکردنی از این خبر باشد. همانطور که در تصویر می بینید بیش از بیست و چهار هزار بازدید در مدت یک هفته رکورزدی برای این خبر به ثبت رسانده است. در وبسایت بالاترین هم، شیطنت های برخی از "بالا یارهای" بالاترینی، که چندین بار این مطلب را  از لیست خبرهای داغ حذف می کردند، فایده بخش نبود و برای چندین روز این مقاله در صدر خبرهای داغ دیده می شد. اما سکوت دیگر رسانه های فارسی زبان و رسانه های جمهوری اسلامی نشان از عدم رضایت بسیاری از خبرگزاریهای فارسی از انتشار این خبر بوده است. برخی از آنها هم با بی اخلاقی حرفه ای، بدون ذکر منبع خبر و نام نویسنده مقاله، تنها به انتشار بخشی از آن دست زدند


روی عکس کلیک کنید و تعداد بازدید مقالات را مقایسه کنید
با یک نگاه سطحی میتوان به گرایشات چپ و ضد آمریکایی مدیران این رسانه ها به راحتی پی برد و طبیعی است که خوشحال نبودند که ببینند امپراطوری چپ یا همان شوروی سابق چگونه دست به اعمال شیطان صفتانه زده است تا با به گارگیری مزدورانی چون سید علی خامنه ای بعنوان افسران کارکشته سازمان امنیت روسیه، سرنوشت مردم بزرگ ایران و تاریخ کشورمان را به بازی گرفته است. اگر چه اینجانب امیر عباس فخرآور ، افتخار دارم که نخستین کسی بودم که این اسناد را بدست آورده و در رسانه های فارسی منتشر کردم، ولی بدون شک اولین کسی نبوده ام که متوجه این ارتباطات خامنه ای و دولت روسیه شدم. سال ۱۹۸۹ برای نخستین بار این اسناد به رسانه های خارجی راه یافته بود و پس از آن بارها و بارها در کتابهای بسیار و مقالات فراوان به زبان انگلیسی و زبانهای دیگر پرداخته شده بود، اما هیچگاه رسانه های فارسی نخواسته بودند به آن توجه کنند. اصلا تعجب نکنید اگر شنیدید مدیران بسیاری از این رسانه ها در همین دانشگاه پاتریس لومومبا همکلاسی های خامنه ای بوده اند و همگی با هم سعی در پنهان کردن این اسرار ترسناک مگو داشته اند. اطمینان دارم در این خصوص اسناد و مدارک فراوانی به زودی منتشر خواهد شد

February 22, 2012

بزرگترین و ترسناکترین راز زندگی سید علی خامنه ای بر ملا شد


 سه شنبه شب، ۲۱ فوریه ۲۰۱۲ همراه یکی از دوستان روی مقاله ای در خصوص نقش جمهوری اسلامی در ترورهای اخیر کار می کردیم. در حین  تحقیقات، همکارم اتفاقی به نکته ای عجیب برخورد کرد و از من پرسید: آیا علی خامنه ای هیچوقت در روسیه بوده است؟ با تعجب گفتم که من هیچگاه چنین چیزی نشنیده ام و بانگاهی به زندگینامه خامنه ای روی وبسایت رسمی اش متوجه شدم که اصلا به این نکته اشاره نشده است. لینک این ویدیو را برایم فرستاد و با چشمان حیرت زده ویدیو را دیدم و در حالی که عرق سردی بر تمام بدنم نشسته بود، به راز بزرگ و ترسناک زندگی سید علی خامنه ای پی بردم. این ویدیو گزارشی کوتاه از مراسم جشن پنجاهمین سالگرد تاسیس دانشگاه پاتریس لومومبا در شهر مسکو، پایتخت روسیه است که توسط تلویزیون دولتی روسیه "آر تی" تهیه شده است


گزارشگر تلویزیون روسیه اشاره میکند که در جشن ۵۰ سالگی دانشگاه پاتریس لومومبا، معروف به دانشگاه دوستی مردم روسیه، هزاران فارغ التحصیل این دانشگاه در شهر مسکو گرد هم جمع شدند. هدف این دانشگاه که بیش از پنجاه سال پیش تاسیس شده است، تربیت "گروهی از نخبگان در سراسر جهان" است. ولادیمیر فلیپف، رئیس این دانشگاه می گوید: سی درصد از دانشجویان این دانشگاه را دانشجویان خارجی تشکیل میدهند و دانشگاه ما نه تنها در زمینه علوم سیاسی بلکه علوم انسانی "گروهی از نخبگان جهانی" را تربیت کرده و به کشورهای متبوعشان بازمیگرداند. وی افزوده است که عمده دانشجویان خارجی این دانشگاه از کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین هستند که این نخبگان می توانند با فارغ التحصیلان دانشگاه های آمریکایی و اروپایی رقابت کنند. حدود یکصد هزار فارغ التحصیل این دانشگاه در ۱۶۵ کشور جهان در حال کار و فعالیت هستند. گزارشگر تلویزیون دولتی روسیه، سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی، محمود عباس رئیس تشکیلات خود گردان فلسطین و رئیس جمهور هندوراس را بعنوان تعدادی از دانشجویان برجسته این دانشگاه معرفی می کند. در ادامه این گزارش عنوان می شود که "دانشگاه دوستی مردم روسیه" در سال ۱۹۶۰  یعنی دقیقا در سالی که بسیاری از کشورهای آفریقایی استقلال یافتند، تاسیس شده است. این دانشگاه برای یادگیری سایر کشورها از تجربیات اتحاد جماهیر شوروی و ارتباط هرچه نزدیکتر با این کشور ایجاد شده است. عبدالرحمن سیلا در وصف این دانشگاه می گوید: ما باید بدانیم که این یک نهاد آموزشی منحصر بفرد است. این دانشگاه از بدو تاسیس فرصتی را برای جوانان مستعد از کشورهای در حال توسعه فراهم کرد تا بتوانند از امکانات آموزشی با کیفیتی استفاده کنند. امروز هم این رویه ادامه دارد و جوانان پس از تحصیل در این دانشگاه به کشورهای خود بازمی گردند و تبدیل به "رهبران در زمینه های خاص" می گردند! وی معتقد است که جهان به این دانشگاه نیاز دارد

این تعریف دولت روسیه از دانشگاه پاتریس لومومبا است. اما ببینیم واقعیت این دانشگاه و راز افسانه ای و ترسناک حضور سید علی خامنه ای رهبر خود خوانده مسلمین جهان در این دانشگاه چیست!؟ بر پایه اسناد و گزارشهای موثق دانشگاه پاتریس لومومبا یا همان دانشگاه دوستی مردم روسیه، در سال ۱۹۶۰ با مدیریت مستقیم سازمان مخوف امنیت شوروی معروف به "کا گ ب" تاسیس شد و از همان آغاز تحت عنوان "آکسفورد تروریستها" شناخته می شد. دکتر ایلان برمن در جزوه ای تحقیقاتی تحت عنوان "روسیه و خلا قدرت در خاور میانه" که ژوئن سال ۲۰۰۱ منتشر کرد، دانشگاه پاتریس لومومبا را آکادمی تربیت نیروهای ضد آمریکایی برای کشورهای جهان سوم، خطاب میکند که البته بسیاری از مدیران فعلی جمهوری اسلامی از آنجا فارغ التحصیل شده اند و از جمله سید علی خامنه ای و غلامحسین محسنی اژه ای

از دیگر چهره های سرشناسی که فارغ  التحصیل این دانشگاه هستند، تروریست ونزوئلایی ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس شغال را میتوان نام برد که در حال حاضر دوران محکومیت حبس ابد را در زندانی در فرانسه می گذراند. وی یکی از بزرکترین تروریستهای تاریخ است که عملیات چریکی و تروریستی را در دانشگاه پاتریس لومومبا فرا گرفت و به ماموریتهای بین المللی اعزام شد. پدر وی یک مارکسیست معتقد بود که نام پسرش را به جهت علاقه فراوان به لنین ایلیچ گذاشت که نام پدری لنین میباشد. برادران وی را هم لنین و ولادیمیر نامید

 همچنین فیدل کاسترو، یاسر عرفات و هوگو چاوز از دیگر پرورش یافتگان این مرکز بزرگ تربیت تروریست هستند. در واقع این دانشگاه جوانان مستعد را از کشورهای آفریقایی، آمریکای جنوبی و خاور میانه و آسیا انتخاب کرده و به آنها بورسهای بسیار خوب دولتی می داده تا با اصول انقلابیگری مارکسیستی و ضد آمریکایی آشنا شوند و سپس به کشورها یشان بازگشته و مقدمات انقلاب را فراهم کنند ، که البته عمدتا با مبارزات چریکی و مسلحانه توأم بوده است. آموزشهای جنگ روانی، کار با انواع اسلحه، نبرد های چریکی، سازماندهی باند های سیاسی مخالف و مسلح و تسویه حسابهای خونین پس از انقلاب از مجموعه دروس این دانشگاه به خصوص در فاصله سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۴ بوده است. بسیاری از انقلابهای چپگرایانه در این سالها ریشه در دانشگاه پاتریس لومومبا داشته اند. هدف نهایی ایجاد شبکه ای بزرگ از رهبران انقلابی در سراسر جهان بود که همه آنها روابط نزدیک و ویژه ای با اتحاد جماهیر شوروی داشته باشند و به این شکل بتوانند حلقه محاصره را بر کشورهای بلوک سرمایه داری یا دموکراسی های غربی تنگ و تنگ تر کرده و به رؤیای "جهان یک دست شده مارکسیستی" جامه عمل بپوشانند. همانگونه که می بینیم بزرگترین راز زندگی سید علی خامنه ای در مصرف روزانه خاویار یا بوقلمون و یا سواری بر اسبهای اصیل عربی و حیف و میل بیت المال خلاصه نمی شود. بزرگترین و ترسناکترین راز زندگی خامنه ای مربوط به دورانی است که هیچ اشاره ای به آن در زندگینامه های وی نشده است و پرده از اسرار بسیاری در خصوص ماهیت رژیم جمهوری اسلامی بر میدارد. خامنه ای در سال ۱۹۶۴ میلادی برابر با ۱۳۴۳ خورشیدی به شوروی سفر می کند و در دانشگاه پاتریس لومومبا وابسته به سازمان امنیت شوروی به تحصیل مشغول می شود

پرسش کلیدی اینجاست که در سالهای دهه شصت میلادی که هیچ خبری از انقلاب در ایران نبود، دلیل حضور سید علی خامنه ای در دانشگاه رسمی سازمان امنیت شوروی چه میتوانست باشد؟ آیا جز اینکه ایشان در اندیشه تبدیل شدن به جاسوس امپریالیسم شرق برای مبارزه با شاه و امپریالیسم غرب بود؟ به نظر می رسد سید علی پرچم ولایت فقیه و جانشینی برحق امام زمان را بواسطه شجره نامه ساختگی اش از دستان آن امام غایب دریافت نکرده است و این پرچم را در مرکز تربیت تروریست شوروی از دستان نمایندگان لنین و استالین گرفته است تا بتواند تیشه ای بر پیکره امپریالیسم آمریکا بزند. حالا با بر ملا شدن این راز تکلیف "ذوب شدگان در ولایت" چه می شود که به عشق وساطت مولایشان برای ورود به بهشت، خون پاکترین جوانان ایرانزمین را بر سنگفرش خیابان ها ریخته اند؟ راستی گیرم که ما دروغ می گوییم و شایعه برای مقام عظمای ولایت ساخته ایم، دولت روسیه چه دلیلی دارد که به دروغ سید علی خامنه ای را فارغ التحصیل این دانشگاه معرفی کند و چرا خامنه ای چیزی از ارتباطش با این دانشگاه و تحصیل در آن را در زندگینامه اش نیاورده   است؟ خیلی دوست دارم نظر کسانی را که نه تنها نقطه سیاه ، بلکه هیچ نقطه خاکستری در زندگی خامنه ای ندیده بودند را در این مورد بدانم

February 11, 2012

کنگره ملی اولاف پالمه ایها و مفهوم انتخابات آزاد

پس از ماه ها بحث بر سر "انتخابات آزاد" سرانجام هفته گذشته در استکهلم از این پروژه مرموز پرده برداری شد. بحث در مورد شرکت کنندگان در این نشست ۴۶ نفره "محفلی و محرمانه" و نقش پررنگ " گنگ نوفل لوشاتو"، چپها و چریکهای فدایی  خلق را به دیگر دوستان میسپارم و به محور اصلی و بنیادین این کنفرانس یعنی "انتخابات آزاد" می پردازم
ریشه عبارت "انتخابات آزاد" که بحث محوری بسیاری از اصلاح طلبان در دوران پس از آغاز جنبش سبز میباشد و حتی سید محمد خاتمی هم از آن حمایت کرده است، به اعلامیه تعیین معیارهای انتخابات آزاد و منصفانه مربوط می شود. این اعلامیه ۲۶ مارس ۱۹۹۴ در پاریس و در جریان نشست یکصد و پنجاه و چهارم اتحادیه بین المجالس با رای اکثریت اعضا به تصویب رسید. اتحادیه بین المجالس در سال ۱۸۸۹ با تلاش فردریک پاسی (نماینده پارلمان فرانسه) و ویلیام رندال کرمر (نماینده پارلمان انگلستان) تاسیس شد و عنوان قدیمی ترین ارگان دموکراتیک بین المللی را به خود اختصاص داد. این سازمان در حال حاضر ۱۵۹ عضو دارد و جمهوری اسلامی ایران هم یکی از اعضای آن است. البته ایالات متحده آمریکا به دلیل گرایشات چپگرایانه این سازمان هیچگاه عضویت آن را نپذیرفته است

پس از ذکر همه این اسامی و تاریخها ببینیم این سازمان دقیقا چه مفهومی برای انتخابات آزاد در نظر دارد که برای مجموعه اصلاح طلبان جذاب بوده و بعنوان راهکار مبارزاتی خود در بیش از دو سال گذشته آنرا علم کرده اند؟ در اسناد این سازمان و بویژه اعلامیه تعین معیارهای انتخابات آزاد تاکید شده است که حکومتهایی که عضو این سازمان میباشند (از جمله جمهوری اسلامی ایران) باید شرایط انتخابات آزاد در کشورشان را فراهم کنند. در هیچکدام از اسناد این سازمان حرف از تغییر حکومتها نیست و تنها رعایت استانداردهای انتخابات آزاد برای تقویت حکومتهای عضو سازمان مد نظر است. البته جمهوری اسلامی هم مثل همه حکومتهای غیر دمرکراتیک دیگری که عضو این سازمان هستند، ادعا دارد که استانداردهای انتخابات آزاد را رعایت می کند و با ارائه اسناد ساختگی در برابر انتقادها همیشه از خودش دفاع کرده است. همانگونه که میبینیم گردهمایی که با محوریت انتخابات آزاد به پا میشود به هیچ عنوان نمیتواند نشست گروه های مخالف نظام جمهوری اسلامی تلقی شود

 اظهار نظر احمد باطبی، خبرچین آبروباخته وزارت اطلاعات در مورد این نشست که ساده لوحانه دست برگزار کنندگان آنرا رو کرد، خود بهترین گواه این مدعاست. وی آرزو میکند که در ایران انتخابات دموکراتیک تر برگزار شود! وی به خبرنگار آسوشیتد پرس می گوید : "تا زمانیکه روندهای انتخاباتی در ایران دموکراتیک تر نشوند، من اطمینان دارم که شاهد اعتراضات بیشتر مردمی خواهیم بود." از دید باطبی انتخابات در جمهوری اسلامی ایران دموکراتیک است و باید فقط قدری دموکراتیک تر شود! این دقیقا همان مفهوم انتخابات آزاد است که مد نظر اتحادیه بین المجالس میباشد. حالا شاید بهتر بتوان دلیل حضور باطبی در دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی در واشینگتن در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ برای ریختن رای به صندوق انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران به نفع مهدی کروبی را درک کرد. مقاله خانم ویکتوریا آزاد هم با عنوان ماهیت کنفرانس اولاف پالمه خواندنی است. در بخشی از مقاله ایشان می نویسد: "یکی از متصدیان اصلی این نشست در استکهلم، ظرف دستکم چهار ماه گفتگوی مداوم اعلام کرده است که موضوع این بود که آنها با ساختار نظام و نیروی نظامی آن کاری ندارند. تنها رسالتی را که بعهده میگذارند، تلاش برای یک انتخابات آزاد و تغیین یک ریاست جمهوری است و بس! بنابر این هدف این گروه تغییر حکومت نیست، تدوین قانون اساسی نوین نیست، بلکه تعیین آلترناتیو جایگزین برای مسؤلین ارشد همین دولت کنونی است. در دولت مد نظر آنها، آقای خامنه ای هم میتواند به ولایت خود ادامه دهد، تنها به شرط آنکه در کار رئیس جمهور دخالت نکند و فقط نصیحت کند!" همین

از سوی دیگر نقطه نظرات محسن سازگارا سر دسته "گنگ نوفل لوشاتو" که پس از تجربه بردن خمینی به ایران، امروز در رویای خمینی شدن به سر میبرد، بعنوان مسؤل هماهنگی کنگره ملی اولاف پالمه ایها بسیار تامل بر انگیز است. وی در برابر دوربینها نیمه آشکار از تغییر رژیم میگوید و در پشت درهای بسته با دیپلماتهای آمریکایی از مذاکره با جمهوری اسلامی و حتی حمله نظامی به جایگاههای نفتی ایران برای کشاندن حاکمان جمهوری اسلامی به پای میز مذاکره سخن به میان می آورد! در یکی از اسناد ویکی لیکس که شرح گفتگوی محرمانه سازگارا با یکی از دیپلماتهای وزارت خارجه آمریکاست، میبینیم که وی علاقه ای به تغییر رژیم ندارد و حمله نظامی به سکوهای نفتی ایران را مناسب ترین راه کشاندن جمهوری اسلامی به پای میز مذاکره و "تغییر رفتار حاکمان" برای دموکراتیک تر شدن حکومت ایران می داند. این سند قرار بوده تا بیست سال پس از انجام مصاحبه، یعنی ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۷ خورشیدی (۲۴ می ۲۰۲۸) محرمانه باقی بماند، اما سازگارا خوش شانس نبود و ویکی لیکس سند را منتشر کرد



 بی شک حضور چهره هایی چون عبدلله مهتدی، علیرضا نوریزاده و شهریار آهی که در مخالفتشان با جمهوری اسلامی تردیدی وجود ندارد در این کنفرانس، از سر ناآگاهی ایشان نسبت به انگیزه های پنهان و پیدای برگزارکنندگان آن بوده است که انتظار می ورد این عزیزان هر چه زودتر از چنین سازمانی تبری جویند و بدانند که راه حل تشکیل گردهم آیی گروه های مخالف جمهوری اسلامی در پشت درهای بسته تفکرات گنگ نوفل لوشاتو و طرح اصلاح طلبانه انتخابات آزاد نخواهد بود. این هم بماند برای وقتی دیگر که چرا بنیاد کمونیستی و چپگرای اولاف پالمه وابسته به حزب  کارگران سوسیال دموکرات سوئد باید برای ایران ما تصمیم بگیرد و کنگره ملی بسازد!؟

October 24, 2011

پاسخ فخرآور بعنوان یک نویسنده و روزنامه نگار به نیک آهنگ کوثر

آقای نیک آهنگ کوثر عزیز
در وبسایت رادیو کوچه زیر مقاله اینجانب در پاسخ به خبرچین وزارت اطلاعات (احمد باطبی ) کامنتی نوشتید تا کار زشتتان در ارسال نامه برای انجمن قلم کانادا و درخواست حذف نام اینجانب بعنوان عضو افتخاری آن انجمن را توجیه کنید. درست گفتید از شما در جریان کنفرانس اوهایو پرسیدم که چرا اینکار را کردید و از پاسختان قانع نشدم! گفتید که سه سال بازرس انجمن صنفی مطبوعات بوده اید و نتوانستید پیدا کنید که من در کجا، کی و کدام روزنامه قلم می زده ام؟ میخواهم به حافظه تان کمک کرده و یاد آوری کنم که در همان زمان و همان روزنامه مشارکت که شما کار می کردید و کاریکاتورهایتان در صفحه ۱۲ چاپ می شد، من هم ستون ثابتی داشتم در صفحه ۹ که از قیام دانشجویی ۱۸ تیرماه می نوشتم! نام این ستون بود "کی بدونه از مردم بهتر؟" زیر نظر عزیزانی چون ژیلا بنی یعقوب و بهمن احمدی عمویی و با نظارت مستقیم عباس عبدی مطالبم را نوشته و به دست انتشار می سپردم. راستی برای شما اینهمه انکار در خصوص همه کارهایی که اینجانب انجام داده ام و همه جاهایی که بوده ام با وجود این حجم اسناد و مدارک عجیب نیست!؟ نگاهی به آرشیو روزنامه های مشارکت بیاندازید تا مطلب روشنتر شود. برخی از نسخه های این روزنامه را همینجا قرار داده ام که با کلیک بر روی عکسها میتوانی آنرا بزرگتر کرده و به صحت ادعایم ایمان بیاوری


روی عکس هر کدام از روزنامه ها کلیک کنید تا اندازه واقعی تصویر را ببینید. نسخه هایی از روزنامه مشارکت مربوط به زمستان ۱۳۷۸ و بهار ۱۳۷۹ که فخر آور در ستون ثابتی با عنوان "کی بدونه از مردم بهتر!" در آن می نوشت 

در مورد کتابهای منتشر شده از اینجانب هم فرمودید که توضیحم را به خاطر ندارید! برایتان می نویسم تا یاد آوری شود. کتاب نخست اینجانب با عنوان سبز ترین چشم زمین توسط انتشارات اخوان وابسته به انتشارات ققنوس در دیماه ۱۳۷۶ منتشر شد. کتاب دوم رمان اینجا چاه نیست بود که کاندیدای جایزه ادبی پائولو کوئیلو شد و وقتی خبر کاندیداتوری کتاب در روزنامه های ۱۸ بهمن ۱۳۷۹ منتشر شد، صبح روز بعد مامورین وزارت اطلاعات به منزل اینجانب ریختند و دستگیرم کردند تا دوباره طعم انفرادی را بچشم و تمام نسخه خای این کتاب در ایران جمع آوری شد

روزنامه همبستگی - ۱۸ بهمن ۱۳۷۹
اعلام کاندیداهای جایزه ادبی پائولو کوئیلو
زمانی که در انفرادی بودم با کمک دوستانم نسخه ای از کتاب به لس آنجلس فرستاده شد و توسط انتشارات دهخدا به چاپ رسید. دو سال از حکم هشت ساله زندام به استناد این داستان برایم صادر شده بود. حداد، قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب داستان اینجا چاه نیست را توهین آشکار به خمینی و خامنه ای تلقی کرده و چنین حکمی برایم صادر کرد. کتاب سوم یعنی "هنوز هم ورق پاره های زندان!" هم جایزه آنی تیلور را برایم به ارمغان آورد. باز هم عجیب نیست که همه این جوایز بین المللی و حوادث عمدا یا سهوا سعی می شود توسط عده ای فراموش کردانده شود!؟

سه کتاب منتشر شده از امیر عباس فخر آور - سیاوش
 هنوز هم ورق پاره های زندان۱۳۸۴، ایجا چاه نیست ۱۳۷۹ و سبز ترین چشم زمین ۱۳۷۶
نیک آهنگ عزیز، لطفا ادای مظلوم ها را در نیاور که زیاد باورش آسان نیست. فکر نمی کنم نیاز به یاد آوری باشد که همیشه مغرضانه در مورد اینجانب برخورد کرده ای و منصف نبوده ای.! مطمئن هستم نیازی به یاد آوری نداری که چگونه تظاهرات جنبش سبز در واشینگتن را پوشش میدادی و در حالی که عکسهای خبرچین های وزارت اطلاعات را اسطوره وار منتشر کرده بودی با تغییر زاویه لنز دوربین دفرمه ترین شکل ممکن از چهره اینجانب را به نمایش گذاشتی. عزیزم شنیده ای که به تاریخ می شود دروغ گفت ولی تاریخ دروغ نمی گوید. در پایان اینکه آقای نیک آهنگ کوثر عزیز بعنوان بازرس سه ساله انجمن صنفی مطبوعات یک عذرخواهی به اینجانب بدهکار هستید که البته به بزرگواری خودم آنرا بخشیده و نیازی برای آن نمیبینم، لطفا در آینده درست بازرسی کنید

نکته: سپاس فراوان از سمیه گرامی برای همکاری در دسترسی به آرشیو روزنامه های دوم خردادی

October 18, 2011

داستان خبرچین های شایعه ساز وزارت اطلاعات: باطبی و زرافشان

بخش سوم از هفت مقاله: پاسخ امیرعباس فخر آور به تاریخ

در تمام حکومتهای دیکتاتوری دنیا میتوانیم ویژگیهای مشترکی ببینیم که آسیب شناسی آنها سنگ بزرگی را از پیش پای مبارزان در راه دشوار آزادی برخواهد داشت. از مهمترین ویژگیهای دیکتاتور این است که نهادهای جامعه مدنی را یکی پس از دیگری فرو میریزد و درهم میشکند و گاه آنها را از نو با مختصاتی که خودش دوست دارد، میسازد تا مطمئن شود که زهر آن نهاد مدنی گرفته شده و از این پس ابزاری در خدمت دیکتاتور خواهد بود. ابزاری که حکومتهای دیکتاتوری در پروژه تخریب نهادهای مدنی به کار میگیرند عبارتند از: زندان، شکنجه، اعدام، وحشت افکنی در جامعه، تربیت خبرچین های مشروع، ترور شخصیت، شایعه سازی، دروغ و اتهام زنی بی رحمانه. در این بین تجربه نشان داده است که قدرت تخریبی "دروغ، شایعه سازی و تربیت خبرچینهای مشروع" بسیار بیشتر از "زندان، شکنجه و اعدام" بوده است. این ابزار در دنیای معاصر ابزار جنگ روانی خوانده می شوند

فخر آور پس از ۲۲۲ روز سلول انفرادی
زمستان ۱۳۸۰
در ادامه با ذکر دو نمونه، به بررسی روشهای استفاده از این ابزار میپردازم. "جنبش دانشجویی ایران" و "کانون نویسندگان ایران" بدون تردید از اثرگذارترین نهادهای جامعه مدنی ایران بوده اند که نقش بسیار پررنگی هم در شکل گیری انقلاب اسلامی و حوادث پیش و پس از آن داشته اند. دیکتاتوری جمهوری اسلامی ابتدا با کمک زندان و شکنجه و اعدام این دو نهاد را از کار انداخت و سپس با ابزار جنگ روانی آنها را بازسازی کرده و در خدمت خود گرفت. جا دارد نگاهی گستاخانه به روشهای این تخریب انداخته و آن را موشکافی کنیم. در هم شکستن نهادهای مدنی از دو راه عمده صورت میگیرد: یکی حمله به اساس و بنیاد یک نهاد مدنی و دیگری ترور شخصیت و تخریب چهره های شاخص آن نهاد. دستگاه امنیتی و اطلاعاتی دیکتاتور، برای پروژه جنگ روانی اش نیاز به بازیگرانی هم دارد که از مشروعیت سیاسی و اجتماعی در بین مخاطبین برنامه برخوردار باشند. دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی هم به طور ویژه از این بازیگران بهره برده است. پروژه تخریب کانون نویسندگان ایران با همکاری مستقیم ناصر زرافشان انجام شد و تخریب جنبش دانشجویی ایران با کمک دفتر تحکیم وحدت و احمد باطبی در نقش یک خبرچین مشروع برای سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی




شایعه سازی و دروغ پراکنی: این روش به تازگی و توسط حکومت جمهوری اسلامی کشف نشده و برای قرنهای متمادی توسط دیکتاتورها به کار رفته است. اثر بخش ترین شایعات آنهایی هستند که "نقاط قوت فرد" را هدف میگیرند و با دروغ بعنوان نقطه ضعف به خورد مردم داده می شوند. سپس با پخش این شایعات از سوی افراد و کانالهای مختلف، فرد را زیر آوار تهمت و شایعه دفن میکنند. آنچنان که نه خود فرد توان و زمان پاسخگویی به شایعات را داشته باشد و نه دوستانش جرات کنند از وی دفاع کنند. از طرف دیگر وقتی نقاط قوت فرد، مورد تهمت و شایعه قرار میگیرد، یک بحران هویتی مضاعف برای وی پیش می آید که امکان درست فکر کردن را از وی سلب می کند



روزنامه اعتماد، ۲۳ آذر ۱۳۸۱- میزگردی با حضور رهبران و چهره های سرشناس
جنبش دانشجویی ایران از جمله فرخ شفیعی و امیر عباس فخر آور


اینجانب چنین حملاتی را تجربه کرده ام که برای بررسی بعنوان یک مثال عینی میتواند جالب باشد. هشت سال گذشته، یعنی از تیرماه ۱۳۸۳ تا کنون شایعات فراوانی با هدایت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی علیه اینجانب از کانالها و افراد متفاوت منتشر شده است که میتواند بهترین نمونه تخریب شخصیت توسط سیستمهای امنیتی باشد. آخرین این حملات هفته گذشته توسط باطبی، خبرچین آبرو باخته وزارت اطلاعات در وبسایت شخصی اش منتشر شد که به دلیل همزمانی با اخراج مفتضحانه وی از صدای آمریکا، آمیخته با خشمی کور هم بود. به رسم تمام شایعات سالهای گذشته در ابتدا منکر شدند که اینجانب فعال دانشجویی بوده ام، سپس منکر شدند که دانشجو بوده ام، بعد گفتند دانشجو بوده ام ولی دانشکده پزشکی نبود و دانشکده پرستاری بود و بعد اینکه زندانی سیاسی نبوده ام و دلیل زندانم اخلاقی بوده است و با شکایت چند دختر زندانی شده ام که از قضا هیچکدام از این دخترها نه اسمی دارند و نشانی از آنها وجود دارد، درست مثل همان دوست باطبی که ادعا میکند تیر خورده بود و پیراهن خونی متعلق به وی بود، ولی نه اسمی دارد و نه هیچ نشانی از او یافت می شود! بعد می گویند که در زندان موبایلی داشته ام که اسرار آقای زرافشان را با آن موبایل لو میدادم و نامی زنانه داشتم! و خلاصه ادعاهای خنده دار دیگر! بگزارید ببینیم چگونه دستگاه اطلاعاتی ایران این شایعات را ساخته است؟ درباره رشته تحصیلی و اینکه دانشجو بوده ام یا نه آنقدر این ادعا رسوا و خنده دار است که با لبخندی از آن میگذریم و اگر خبر چینهای وزارت اطلاعات دوست داشتند، روی تصویر بالا از روزنامه اعتماد کلیک کنند و ببینند در این جلسه که برخی از فعالین و رهبران شاخص دانشجویی از جمله فرخ شفیعی و اینجانب حضور داشته ایم، مقابل اسم هر دانشجو چه رشته ای نوشته شده است! اگر هم باطبی دنبال پیداکردن نمونه های "کردانیسم" در جنبش دانشجویی میگردد، نگاهی به دور و برش بیندازد. کیانوش سنجری مدرک سیکل دارد و دیپلم ندارد، حسن زارع زاده دیپلمه است و هیچوقت پایش به هیچ دانشگاهی باز نشد، کوروش صحتی دیپلمه بود و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد قبول شد ولی هیچوقت نرفت، اکبر عطری در حوزه علمیه مفید قم درس خوانده است


امیر عباس فخر آور (سیاوش) و احمدباطبی - ۱۳۸۴
باطبی در همان زمان مخقیانه به همکاری با وزارت اطلاعات مشغول بود
از همه جالبتر شخص خود باطبی است که وقتی آن عکس تاریخی را از وی گرفتند حتی دیپلم نداشت و در زندان یکی از زندانیان به نام "رضا محمدی" سر جلسه امتحانات دیپلم به جای باطبی نشست تا وی بتواند حد اقل دیپلم داشته باشد! حالا از باطبی و همه رفقای دانشگاه ندیده اما مدعی رهبری جنبش دانشجویی اش، میخواهم این ویدیو را ببینند و به سال این سخنرانی هم دقت کنید و سپس به همه مردم بگویند که در زمستان سال ۱۳۷۵ که هنوز هاشمی رفسنجانی و علی فلاحیان و سعید امامی در مسند امور بودند و وزارت اطلاعات ترسناکترین دوران تاریخ حیاطش را تجربه میکرد، این آقایان کجا بودند؟ این ویدیو موبوط به مجموعه سخنرانی های اینجانب برای دانشجویان دانشگاههای شیراز است که هر چهارشنبه در پارک آزادی شیراز ارائه میشد تا جوانان را برای یک اعتراض بزرگ به حکومت ملاها آماده کنیم. آنزمان فقط بیست سال سن داشتم و به تازگی از زندان انفرادی اداره کل اطلاعات ارومیه آزاد شده بودم. در تیرماه سال ۱۳۷۵ ماموران وزارت اطلاعات در حیاط دانشکده پزشکی ارومیه مرا دستگیر کرده و با چشم بند و دستبند به زندان مخوف اطلاعات بردند و دو ماه زیر شکنجه های آقایان بودم تا در نهایت شعبه چهارم دادگاه انقلاب ارومیه، به ریاست قاضی حاج حسنلو سه سال حکم تعلیقی زندان و تبعید از دانشکده پزشکی ارومیه به دانشکده پزشکی بوشهر صادر کرد. دو ترم تعلیق از تحصیل شدم که این مجموعه سخنرانیها مربوط به همان دوران تعلیق است 

سخنرانی امیر عباس فخر آور در جمع دانشجویان دانشگاههای شیراز - زمستان ۱۳۷۵

اما در خصوص دیگر دروغهای مطرح شده، قبل از هر چیز وزارت اطلاعات باید نقاط قوت مرا پیدا میکرد تا با شایعه های مطرح شونده از سوی خبرچین دست آموزشان -احمد باطبی-، تخریبم کند. همیشه در زندان به این میبالیدم که اتهام اینجانب سیاسی محض بوده و هیچگونه اتهام اخلاقی یا جرایم از انواع دیگر در پرونده ام وجود نداشته است. برای این ادعا سند محکم و بسیار معتبری هم وجود داشت. همه آنها که در دهه هفتاد و هشتاد خورشیدی زندان اوین را تجربه کرده اند با عبارت (پرینت حکم) آشنایی دارند. این برگه که شامل اعلام وضعیت زندانی میباشد به درخواست زندانی باید به هر زندانی داده شود تا از اتهام، تاریخ آزادی و جزئیات حکم خویش باخبر گردد. همه زندانیانی که میشناسم این برگه را درخواست کرده و آنرا همیشه با خود داشتند. اتهام اینجانب اقدام علیه امنیت ملی بوده است و دیگر هیچ! به هشت سال زندان، ۰ ماه، ۰ روز و ۰ ریال جریمه نقدی هم در کنار آن محکوم شده بودم. محکومیت اینجانب از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست حسن زارع دهنوی (حداد) بر اساس ماده ۴۹۸، ماده ۵۰۰ و ماده ۵۱۴ (پی نوشت راببینید) از قانون مجازات اسلامی، کتاب پنجم - تعزیرات و مجازاتهای بازدارنده، فصل اول مربوط به جرائم ضد امنیت داخلی و خارجی کشور صادر شده بود
برگه اعلام وضعیت زندانی مربوط به امیر عباس فخر آور در زندان اوین
روی تصویر مقابل کلیک کنید تا همه جزئیات را ببینید. این حکم در ۱۹ آبانماه سال ۱۳۸۱ صادر شده و در ۲۷ اسفند همان سال به اجرا در آمد. ماده ۴۹۸ مربوط به تاسیس گروه غیر قانونی برای براندازی حکومت میباشد که برایم ۵ سال زندان به ارمغان آورد. طبق ماده ۵۰۰ به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۱ سال زندان و طبق ماده ۵۱۴ به جهت توهین به خامنه ای و خمینی به ۲ سال زندان محکوم شدم که مجموعا هشت سال زندان بود. فلسفه صفرهای موجود در برگه اعلام وضعیت زندانی هم بسیار جالب و شنیدنی است. همانطور که میدانید، قوانین در جمهوری اسلامی تلفیقی از قوانین جدید و احکام شریعت اسلام و تشیع میباشد. احکام شرعی معمولا با جزئیات مطرح میشوند و در آنها ماه ها و روزهای زندان و جریمه های نقدی بسیار دیده می شود که عموما مربوط به حدود شرعی و جرائم اخلاقی است. اما قوانین مربوط به (جرائم ضد امنیت داخلی و خارجی کشور) در شمار قوانین جدید بوده است که چندان نمایندگان مجالس جمهوری اسلامی حوصله برای پرداختن به جزئیات آنها از خود به خرج نمیدادند و به قولی (فله ای) سال های زندان را بار متهمین سیاسی می کردند. البته در دوران احمدی نژاد دوباره نمایندگان مجلس در تصویب قوانین ضد امنیت ملی به جزئیات پرداختند و احکامی چون شلاق برای توهین به رئیس جمهور هم به قوانین اضافه شد! به هر صورت هر چه تعداد این صفرها در برگه تعیین وضعیت زندانی بیشتر باشد، نشان از خلوص حداکثری حکم یک زندانی سیاسی دارد. همانگونه که می بینید در حکم زندان اینجانب این خلوص در حد یک رکورد بالاست! همین است که باطبی به زور مصاحبه های خنده دار با جمعی عقب افتاده استالینیست، و لینک دادن به مقاله های آنها که فقط در وبسایتهای ابلهانه همین گروه منتشر می شد، تلاش می کند اتهامات مرا غیر سیاسی نشان داده و این نقطه قوت مرا به نقطه ضعف بدل سازد. در جای دیگر می گوید که در زندان نام زنانه پریوش به اینجانب داده شده بود، چرا که روابط غیر اخلاقی داشته ام! این یکی از موارد بسیار کثیف از تئوری تخریب شخصیت فعالین سیاسی است
ثبت روز ۱۵ نوامبر سال ۲۰۰۴ به نام امیرعباس فخر آور از سوی انجمن جهانی قلم

اما واقعیت چیست؟ پس از حادثه ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸، وقتی بند نافمان را برای همیشه از جنبش اصلاح طلبی بریدیم، تصمیم گرفتم از نام مستعار "سیاوش" برای مصاحبه هایم با رسانه های خارجی استفاده کنم. این تصمیم به دو دلیل عمده گرفته شد. اول اینکه باید مخفیانه مبارزه می کردم و استفاده از نام واقعی ام دیگر عاقلانه نبود و دیگر اینکه در برابر جامعه به شدت مذهب زده، بازگشت به اسطوره های تاریخی ایران زمین را یکی از راههای نجات از شر خرافات مذهبی می دیدم. سیاوش، قهرمان افسانه ای زندگی ام بود که زیر آوار تهمت ها و شایعات از آتش عبور کرد تا حقانیتش را ثابت کند، کاری که در تمام سالهای دانشکده پزشکی کرده بودم و همیشه از آتشها سربلند خارج شده بودم. نام سیاوش برای بسیاری از آنها که سالها مصاحبه های مرا به خصوص از رادیو صدای ایران می شنیدند بسیار شناخته شده بود. حتی در دوران زندان، وقتی "انجمن جهانی قلم" روز نویسنده زندانی در سال ۲۰۰۴ را به نام  اینجانب ثبت کرد، در کنار تصویرم، مقابل نام اصلی ام لقب سیاوش را هم گنجانده بودند. این سند را در وبسایت رسمی انجمن جهانی قلم میتوانید ببینید. خوب یادم هست که در همان روزها ناصر زرافشان مثل مرغ سربریده بالا و پایین میپرید و به تمام انجمنهای قلم دنیا نامه مینوشت تا نام مرا بتواند از این روز حذف کند. پس از خروج از زندان و از کشور در تماسی که  با انجمنهای قلم انگلستان و کانادا داشتم، از دفاتر مرکزی آنها شنیدم که فردی به نام ناصر زرافشان از درون زندان برایشان دهها نامه نوشته بود تا نام اینجانب که عضویت افتخاری انجمن قلم کانادا و انگلستان را هم در دوران زندان کسب کرده بودم از لیستشان حذف شود. بماند که زرافشان تنها نبود و حتی نیک آهنگ کوثر هم برای انجمن قلم کانادا نامه نوشته بود تا اسم فخر آور از لیست اعضای افتخاری شان حذف شود، در حالی که هنوز زندانی بودم. ادعای نیک آهنگ هم جالب بود
می گفت از آنجا که سه سال بازرس انجمن صنفی مطبوعات بود و هیچکدام از مقالات مرا ندیده است، پس من نمیتوانستم نویسنده یا روزنامه نگار باشم! استغفرالله، خدا هم چنین ادعایی نمی کند! از بحث دور نشویم، خلاصه که زرافشان وقتی نتوانست نام مرا از انجمن جهانی قلم پاک کند، دست به حیله ای کثیف زد و با به کار بردن "پریوش" به جای نام مستعار اینجانب یعنی "سیاوش" بین همپالکیهایش در زندان، تلاش می کرد عقده هایش را خالی کند. اما اینبار در گفتگویی با باطبی، این شاگرد کلاسهای استالینیستی اش در زندان، همه مرزهای ادب و شرافت و انسانیت نداشته اش را در نوردیده و اتهاماتی را که تنها به خودش و نوچه های ابله اطرافش می چسبد، به اینجانب نسبت داده است. درباره زرافشان حرفها و حدیثها بسیار است که در بخش چهارم هفت مقاله، به تفصیل به آن خواهم پرداخت. باطبی اما در مقاله اش، در ادامه پروژه تخریب وزارت اطلاعات گنده گویی های دیگری هم دارد. با انتشار پاسپورت و ویزای آمریکای اینجانب ادعا می کند که جاسوس کشف کرده است! بد نبود یک آدم حسابی، اگر البته کسی از این جنس اطرافش هست، به وی یادآوری می کرد که ویزای آمریکای من در همان پاسپورت خورده است و مطمئنن به دور از چشمان تیزبین سازمانهای امنیتی آمریکا نبوده است. مگر اینکه ایشان با آن هوش در حد هویجشان خودشان را از سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی ایالات متحده آمریکا قویتر بدانند! لازم است به ایشان یاد آوری کنم که اینجانب با دعوتنامه رئیس انستیتوی آمریکن اینترپرایز که اصلی ترین انستیتوی تشکیل دهنده دولت وقت ایالات متحده آمریکا بود برای سخنرانی در سنای آمریکا به واشینگتن آمدم و تمام امور صدور ویزا حتی یک هفته هم طول نکشید و معاون وزیر دفاع آمریکا شخصا به استقبالم آمد. و باز هم لازم نیست یاد آوری کنم که باطبی سوار بر الاغ در کوههای عراق سرگردان بود و در نهایت سر یک دختر خانم وکیل به نام لیلی مظاهری را کلاه گذاشت تا برایش راه ورود به آمریکا را هموار کند و وقتی پا به آمریکا گذاشت با کمک همکار و رفیق کلاه بردارش مهدی سنجری باف (کیانوش)، این دختر بیچاره را ناجوانمردانه به دادگاه کشاندند با این ادعا که دختر بیچاره دزد است و پولهایشان را ربوده است
در این برگه حکم جلب، فخر آور محکوم علیه متواری
 یا همان زندانی فراری خوانده شده است. مهرماه ۱۳۸۴
همچنین باطبی و سنجری در دادگاه ادعا کردند که خانم مظاهری قصدش از آوردن این دو به آمریکا این بوده که به آنها تجاوز کند! و همچنین ادعا کرده اند که به دلیل سالهای طولانی زندان و شکنجه از لحاظ روحی و جسمی و جنسی بسیار آسیب پذیر شده بودند و به همین جهت لیلی مظاهری توانسته آنها را گول بزند. خانم لیلی مظاهری سراغ "دکتر مایکل لدین" هم رفت تا از او بخواهد که پول بلیط پرواز باطبی را به آمریکا تقبل کند و این بلیط از روی حساب شخصی مایکل لدین پرداخت شد. پرونده لیلی مظاهری همچنان در حال پیگیری است و مدرک وکالت وی به حالت تعلیق در آمده است و لی همچنان آقایان راضی نشده اند و گویا به کمتر از مرگ وی رضایت نمی دهند. هر انسان باشرف و آزاده ای از شنیدن این حرفها عرق شرم بر پیشانی اش می نشیند، تا کجای دیگر میخواهند با آبروی مبارزان راه آزادی بازی کنند!؟ ادامه دروغهای باطبی به آنجا میرسد که اینجانب پس از متواری شدن از زندان اوین تحت تعقیب نبوده ام و صدور حکم تیر برایم دروغ بوده است. نظر باطبی را به این برگه قرار دستگیری اینجانب جلب میکنم که با دست خط حجت الاسلام علیزاده در تاریخ ۱۲ مهرماه ۱۳۸۴ صادر شده است و جهت یادآوری عرض میکنم که مامورین جلب یک زندانی سیاسی فراری حق حکم تیر دارند و این نه فقط برای اینجانب که برای تمام زندانیان در سه دهه حکومت جمهوری اسلامی وجود داشته است. نمی دانم کدام بخش از این موضوع برای عقل سخیف باطبی ثقیل بوده است؟ در پایان به اشاره باطبی در مقاله اش از ماجرای موبایل در زندان می پردازم. استفاده از موبایل در زندانهای جمهوری اسلامی در بیش از یک دهه گذشته امری شایع بوده است. به دلیل فروپاشی اعتقادی و ریزش نیروی گسترده ای که حکومت ملاها با آن مواجه بوده است، بسیاری از نگهبانان زندان در ازای پرداخت رشوه، برای زندانیان لوازمی چون رادیو و موبایل به درون زندان برده اند. چنانچه امروز عکسها و ویدیو های فراوانی از درون زندان به بیرون فرستاده می شود و برای حکومت هم کنترل این وضعیت آسان نیست. عکسهای عیسی سحرخیز، مجید توکلی، ارژنگ داوودی، احمد زید آبادی، مصطفی تاج زاده و در گذشته هم عکسهای اکبر گنجی، حتی در دوران اعتصاب غذا از سلول انفرادی به بیرون زندان درز کرده است. موبایلی که ناصر زرافشان و نوچه حلقه به گوش و موکلش عابد توانچه در گفتگو با باطبی از آن یاد میکنند و برایش افسانه ها سر می دهند نه متعلق به حفاظت زندان بوده است و امری عجیب و غریب! این موبایل متعلق به دکتر سید مصطفی علوی بوده است که با دادن رشوه به نگهبانان زندان توانسته بود با خودش در بند چهار زندان اوین آنرا داشته باشد و اتفاقا بیش از هر کسی احمد باطبی آنرا از دکتر علوی قرض می کرد تا بتواند همسر وفادارش را رصد کند! داستانی که زرافشان و توانچه درباره این موبایل ساخته اند از اساس دروغ محض است و در ادامه سناریوی شایعه سازی وزارت اطلاعات برای تخریب مبارزین راستین راه آزادی طراحی شده است.  دکتر سید مصطفی علوی زنده است و امروز در خارج از ایران به سر میبرد و میتواند درباره داستان این موبایل همه واقعیت را بگوید تا یکجا باطبی، زرافشان، افشاری و همه خبرچینها و مزدوران وزارت اطلاعات رسوا شوند
مجید توکلی و احمد زید آبادی در حیاط زندان رجایی شهر
 بگذارید در پایان این مطلب با مقدمه ای کوتاه به استقبال بخش چهارم از هفت مقاله بروم که در آن گوشه دیگری از واقعیتهای پشت پرده و رازهای رفتاری وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی را برایتان خواهم گشود. ناصر زرافشان و نقش وی در نابودی کانون نویسندگان ایران محور اصلی مطلب بعدی خواهد بود. ناصر زرافشان، عضو فعال حزب توده ایران که پس از انقلاب تواب شده و کارمند واحد قضایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می شود و در جریان پرونده قتلهای زنجیره ای از سوی اطلاعات سپاه پاسداران مامور پیکیری برای بی سر و صدا به هم آوردن پرونده می شود که در میانه راه طمع میکند تا یک کپی از بخشی از پرونده را به یکی از چهره های مخالف نظام در آمریکا بفروشد که توسط همکارانش در سپاه پاسداران تلفنش شنود شده و دستگیر می شود. زرافشان به این جهت که عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود، در دادگاه نظامی محاکمه و به پنج سال زندان به جهت اقدام به افشای اسرار دولتی محکوم شد. از آنجا که در زندان اوین بند سیاسی و امنیتی مخصوص زندانیان نظامی و سیاسی بود، زرافشان با زندانیان سیاسی همبند شد. در آغاز آنها را لمپن مینامید اما ناگهان تغییر موضع داد و خودش را زندانی سیاسی خوانده و کلاسهای آموزشی مارکسیستی-استالینیستی اش را در حسینیه زندان اوین آغاز کرد
زرافشان و موکل دروغ گویش عابد توانچه
ناصر زرافشان بدون شک و به اعتراف اکثریت غریب به اتفاق آنها که دورانی را با وی در زندان بوده اند، اصلی ترین عامل تفرقه و درگیریهای سیاسی سالهای اخیر در بین مخالفان نظام بوده است. تا اینجا را داشته باشید تا بقیه ماجرای جنگ روانی وزارت اطلاعات و خبرچینهای آبروباخته اش را در مقاله بعدی بخوانید
..........................................................................................................
پی نوشت: ماده ۵۰۰ - هر كس عليه نظام جمهوری اسلامی ايران يا به نفع گروهها و سازمانهای مخالف نظام به هر نحو فعاليت تبليغی نمايد به حبس از سه ماه تا يكسال محكوم خواهد شد
ماده ۵۱۴ - هركس به حضرت امام خميني ، بنيانگذار جمهوری اسلامی ومقام معظم رهبری به نحوی از انحاء اهانت نمايد به حبس از شش ماه تا دو سال محكوم خواهد شد .   استفساریه مجلس 1

ماده ۴۹۸ - هر كس با هر مرامی ، دسته ، جمعيت يا شعبه جمعيتی بيش از دو نفر در داخل يا خارج از كشور تحت هر اسم يا عنوانی تشكيل دهد يا اداره نمايد كه هدف آن برهم زدن امنيت كشور باشدو محارب شناخته نشود به حبس از دو تا ده سال محكوم می شود
Locations of visitors to this page