August 01, 2010

مهلقا فخر آور ممنوع الخروج شد


مهلقا فخر آور ممنوع الخروج شد

جمعه هشتم مرداد، سی ام ژوئیه دوهزار و ده، در پای پله های هواپیما به مقصد پاریس به خواهرم مهلقا اعلام شد که ممنوع الخروج شده است. پاسپورت وی مصادره و به دادگاه انقلاب برای ادای توضیحات ارجاع داده شد. اشکهای مهسا دختر هفت ساله مهلقا که مادرش را در راهروی خروجی فرودگاه همراهی می کرد یاد آور زجرهای این خانواده در دو دهه گذشته بود. مهسا که تمام شب را به شوق دیدار پدرش مهرداد در فرانسه نخوابیده بود دوباره با چشمهای خیس به خانه مادر بزرگش در میدان سعادت آباد باز می گشت. او با این اشکها و نگرانیها بیگانه نبود. پدرش مهرداد حیدر پور و مادرش مهلقا فخر آور در میانه راه مبارزه برای آزادی با هم آشنا شده بودند و مهسا دستان خشن مامورین وزارت اطلاعات را وقتی تازه متولد شده بود و هنوز در آغوش مادرش شیر می خورد تجربه کرده بود. بیست و ششم خرداد هشتاد و دو، در حالی که دایی اش با زانوی شکسته برای هشت سال زندان سیاسی در تبعید به بند جنایتکاران زندان قصر فرستاده شده بود، نیمه شب مامورین به خانه آنها ریختند و مهلقا و مهرداد را به زندان اوین بردند. مهسا هم توسط مامورین به خانه پدری مهلفا فرستاده شد در حالی اشک می ریخت. آنقدر کوچک بود که معنی "زندان و مامور اطلاعات" را نمی فهمید و فقط برای شیر مادرش اشک می ریخت. مهرداد به سه سال زندان و مهلقا به دو سال حبس تعلیقی به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" محکوم شدند. مهسا دوران هفت ساله زندگی اش را در راهروهای دادگاه انقلاب و با اشکهای شبانه مادر بزرگش و یا در سالن ملاقات زندان اوین گذراند تا ماهی یکبار بتواند پدرش را از پشت میله های زندان ببیند و همیشه اشکهای مهسا ترجیع بند زندگی کوتاهش بود. حتی مهسا را از کودکستان اخراج کردند چرا که مادرش و پدرش و دایی اش سیاسی بودند


 مهرداد حیدر پور، پدر مهسا، پس از گذراندن دوران سه ساله زندان به آغوش خانواده اش بازگشت در حالی که خانه ای نداشتند و باید برای تامین معاش همسر و دخترش فکری می کرد. بارها و بارها مامورین به خانه شان ریختند و با کتک کاری مهرداد را در برابر چشمان اشکبار دخترش به اتاق بازجویی بردند تا اینبار از برادر همسرش در واشینگتن خبری بگیرند



نخستین دستگیری و تجربه زندان اوین برای مهلقا مربوط اعتراضش به تعطیلی گروهی روزنامه های دوم خردادی در تابستان سال یکهزارو سیصد و هفتادو نه بود. پس از آن در حالی که برادرش سالهای سخت زندان انفرادی و شکنجه را تحمل می کرد تمام خانواده درگیر این پرونده سیاسی شدند. پاییز سال هشتاد مهرداد و مهلقا در کشاکش مبارزات سیاسی با هم آشنا شده و ازدواج کردند و زوج مبارز و خستگی ناپذیری شکل گرفت. هفتم مهرماه سال هشتاد و چهار بی تردید تلخ ترین روز زندگی برای خانواده فخر آور بود. پدر خانواده محمد باقر فخر آور در یک تصادف هولناک کشته شد و مهلقا باید این خبر را به برادر بزرگترشان در زندان اوین می داد و پس از آن مهلقا بار پدری خانواده را هم به دوش کشید. خانواده مورد تهدید شبانه روزی بود. هیات مدیره ساختمانی که در آن زندگی می کردند زیر فشار وزارت اطلاعات قرار گرفت تا عذر آنها را بخواهند و دوباره در به در شدند. اینبار مهرداد تصمیم به خروج از کشور گرفت تا برای خانواده اش سرزمینی امن برای زیستن و ادامه مبارزه بیابد. با مهسا و مهلقا وداع کرد و تابستان هشتاد و هشت به عراق و سپس فرانسه رفت. بسیار تلاش کرد تا شرایط دیدار خانواده اش را فراهم کند و پس از ماهها انتظار برای دیدن آنها در فرودگاه پاریس لحظه شماری می کرد که خبر ممنوع الخروج شدنشان را شنید. همزمان فشار سنگین از سوی حکومت ملاها و مزدورانشان در خارج از کشور این خانواده را از هر سو عذاب می دهد و همچنان سربلند در راه آزادی ایستاده اند. امروز برادر بزرگشان در تبعید به مبارزه اش ادامه می دهد. برادر کوچکترشان، محمد رضا (آرش)، پس از یکماه شکنجه در سلول انفرادی با حکم هفت سال زندان تعلیقی روبروست. خواهر دیگرشان فرخ لقا یکسال و خواهر کوچکتر ستاره سه سال زندان تعلیقی را درپرونده دارند و حالا مهلقا از پرونده جدید سیاسی که در دادگاه انقلاب برایش گشوده شده خبر دار می شود


از راست: پروانه پیر دهقان مادر مهلقا، مهسا حیدر پور دخترش و مهلقا فخر آور


وقتی روز جمعه پای پله های هواپیما پاسپورت مهلقا مصادره شد، برگه ای کاغذ با سربرگ "ریاست جمهوری" بعنوان رسید به وی دادند تا فردا صبح خودش را به دادگاه انقلاب مستقر در زندان اوین معرفی کرده و برای اتهامات جدیدش که نمیدانست چیست، تفهیم اتهام شود. پشت برگه هم شماره پرونده و آدرس دادگاه انقلاب را برایش نوشتند. کوه مشکلات دوباره بر دوش مهلقا افتاد و مهرداد هم که در فرودگاه پاریس پس از یکسال دوری از خانواده، چشم به راه همسر و دختر شیرین زبانش بود، دوباره باید تجربه تکراری تنهایی و اشک ریختن در برابر عکسهایشان را تجربه کند. نمی دانم می شود کاری برای خانواده ام کرد یا نه و لی دست کم انتظار دارم مهربان و با انصاف به همه فداکاریهایشان بنگریم و همه برای آزادی سرزمینمان، ایران، از چنگ حکومتی خونریز و بی رحم دعا کنیم  

2 comments:

Anonymous said...

I`m so sorry for this case
I hope your sister meet her husband soon
If god want
Good luck

@SOLMAZ@

artamis said...

amir
hamasho midunestam
manam vaghti zang zadam be mahlagha tu airport koli gerye kardam
khodetam khub miduni ba inke man hichi nistam hamishe kenaret hastam
che bekhay che nakahy...

Locations of visitors to this page