May 01, 2011

آرش فخرآور در پاریس توسط مامورین سفارت جمهوری اسلامی ربوده و به زندان اوین فرستاده شد

آرش فخر آور به یاد محمد مختاری و شهدای ۲۵ بهمن
عکس خامنه ای را در تظاهرات پاریس میسوزاند

جمعه نهم اردیبهشت یکهزار و سیصد و نود، در حالی که خسته از سخنرانی موفق شب گذشته ام در شیکاگو برای دقایقی چشمهایم را بسته بودم، با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. برادر کوچکم محمد رضا (آرش) پشت خط بود. با صدای آرام و وحشت زده ای گفت: امیر، مامورا منو با یه ماشین آوردن انداختن توی هواپیمای ایران ایر دارن میبرن منو ایران. میدونم کشته میشم ولی بدونید که من تا آخرین لحظه با خامنه ای می جنگم

 حرفهای آرش را باور نکردم و گفتم شاید این هم بخشی از همان حرفهاییست که چند ماه گذشته می شنیدم. آرش شدیدا از رفتار زننده آپوزیسیون خسته و دلسرد شده بود و همیشه از وقتی پا به خارج از کشور گذاشت حرف از برگشت به ایران و کشته شدن در راه آرمانش، آزادی، می گفت. گفتم : آرش مسخره بازی در نیار زنگ زدی سر صبح بیدارم کردی باز هم چرند بگی؟ این آپوزیسیون بیماره، به حرفهاشون توجه نکن و مبارزه خودتو دنبال کن

آرش با صدای لرزان سعی کرد به من حالی کند که توسط مامورین سفارت جمهوری اسلامی ربوده شده است. باور نکردم تا وقتی صدای مهماندار هواپیمای ایران ایر را شنیدم که از مسافران برای تاخیر پیش آمده در پرواز عذر خواهی می کرد و می گفت منتظر یک مسافر دیگر هستند و تا چند دقیقه دیگر پرواز خواهند کرد. دنیا پیش چشمانم سیاه شد و شروع کردم سر آرش فریاد کشیدن. بغض گلویش را گرفته بود و فریادهای مرا تحمل می کرد و می گفت کاری از دستش بر نمی آید و مامورین وزارت اطلاعات بیرون درب هواپیما هستند. آخرین جمله اش این بود که : امیر به روح بابا قسم آبروی تو و آبروی خانواده را در زندان و زیر شکنجه حفظ خواهم کرد. حلالم کن داداش. به خدا من ترسو نیستم و تا آخرش می جنگم
  
فقط فریاد میزدم و دیگر حرفهایش را نمی شنیدم. امیر گلعلی پور گوشی موبایل را از من گرفت و سعی کرد از آرش بپرسد که ماجرا چیست ولی تلفن قطع و گوشی آرش خاموش شد. با خواهرم مهلقا تماس گرفتم و گفتم با پلیس فرانسه تماس بگیرد و آدمربایی توسط ماموران سفارت جمهوری اسلامی را گزارش کند. مهلقا نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و صدای مهسا کوچولو را هم می شنیدم که با بغض از مادرش میپرسید: چی شده مامان؟ دایی محمد چی شده؟
آرش فخر آور با شلوار سپید در تظاهرات ایرانیان در پاریس علیه جمهوری اسلامی 
خانواده ام در تهران را با خبر کردیم تا هنگام رسیدن هواپیما از پاریس در فرودگاه باشند. همه مسافران پرواز پاریس در فرودگاه بین المللی خمینی پیاده شدند ولی آرش از درب اصلی فرودگاه خارج نشد و ماموران امنیت فرودگاه به خانواده ام خبر دادند که آرش همراه تیم امنیتی وزارت اطلاعات مستقیما از پله های هواپیما به زندان منتقل شده است. هیچوقت آرش، برادر کوچکم را باور نمی کردم. زندان رفتنهای متوالی و طولانی مدت، امکان اینکه با خانواده باشم و خواهر و برادر هایم را بتوانم درک کنم از من گرفته بود. آخرین خاطراتم با آرش به مهرماه ۱۳۸۳ وقتی پدرم کشته شد، بر می گشت. با تلاشهای عمادالدین باقی چند روز از زندان اوین مرخصی گرفتم تا در خاکسپاری پدرم با خانواده باشم. سر خاک بابا همه برادر و خواهرهایم را زیر بالم گرفتم و رو به پیکر بی جان پدرم که روی آن خاک میریختند، به او قول دادم که فرزندانش را خوشبخت کنم. خوب نگاههای معصومانه آرش را که آنزمان سیزده ساله بود یادم هست. به من تکیه داده بود و با چشمان سبزش نگاهم می کرد. نگاهش پر از پرسش بود از قهرمان زندگی اش، برادر همیشه غایبی که همیشه هر وقت از مادر میپرسید: کجاست؟، می شنید: زندان یا دانشگاه

محمدرضا (آرش) فخر آور در کنار برادر در لحظه های از دست دادن پدر - مهر ماه ۱۳۸۳ تهران 
حالا آرش شده قهرمان من و از صمیم قلب به برادر کوچولوی خودم افتخار می کنم.  ترانه اعدام با صدای آرش را با هم بشنویم و برایش دعا کنیم تا شکنجه و سلول انفرادی را تحمل کند و نشکند      

3 comments:

Arsalan said...

Arash ma poshtetim ! Bedoon ghadre tamame azabi ke mikeshi ro midoonim marg bar hameye ina ! omidvaram ina har che zoodtar beran iran beshe iran na jomhooriye kiriye eslam !

Anonymous said...

akhe mage misheeeeeeeeeeeeee????:O

Ali Irani said...

dorod be tamami e mardan e iran zamin,dorod bar arash!

Locations of visitors to this page