June 17, 2012

به یاد پدرم و یادی از ارژنگ داوودی در دهمین سال زندانش

ارژنگ داوودی، محمدباقر فخرآور، امیرعباس و پروانه پیردهقان-مهرماه ۱۳۸۲
امروز هفدهم ژوئن ۲۰۱۲، بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱، در آمریکا روز پدر نام گرفته است. یکشنبه است و همه خانواده ها دور هم جمع شدند تا از پدرها تقدیر کنند. خیابونها خالی هستند و خانواده ها دور هم نشستند و از لحظه های با هم بودن لذت می برند. داشتم روی یه نوشته کار می کردم که دلم برای پدرم تنگ شد. تصمیم گرفتم یه مطلب کوتاه درباره اش بنویسم. مثل همیشه رفتم سراغ آلبوم عکس ها تا آخرین عکسی را که با پدرم دارم پیدا کنم و برای این نوشته استفاده کنم. در حین جستجو به رازی پی بردم که چشمانم را خیس کرد و دقایقی بعد اشک هایم دانه دانه سرازیر شدند. در سالهای کودکی ام عکسهای بسیاری با پدرم دارم ولی از سالهای نوجوانی و جوانی ام کمتر از انگشتان دست با پدرم عکس یادگاری گرفته ام. باور پذیر بود. از ۱۷ سالگی ام را دور از خانواده و در دانشگاه یا زندان سپری کردم و وقتی پدرم را از دست دادم، در بین دیوارهای بتونی بند سیاسی زندان اوین اسیر بودم و حسرت خداحافظی با پدرم برای همیشه در دلم ماند
امیر فخرآور - پایگاه هوایی تبریز ۱۳۵۹
همراه پدرم و مادرم - اصفهان ۱۳۷۶

 همه خاطراتم با پدرم از مقابل چشمانم می گذشت. آنروزی که دوربین اتوماتیکش را که خیلی دوست داشت تنظیم کرد و فوری دوید تا کنار من، مهلقا و فرخ لقا و همسرش پروانه در مقابل آئینه بایستد تا عکس دست جمعی بگیریم تا آنروز که بر پشت مجسمه عقاب در پایگاه شکاری تبریز مرا نشاند و گفت: "یاد بگیر مثل عقاب در اوج پرواز کنی و از بالاترین جای ممکن در آسمان درد همه را ببینی!" پایگاه هوایی اصفهان بودند آنروز که از زندانی دیگر آمدم، کتابم "سبزترین چشم زمین" تازه چاپ شده بود و پدرم که قلم را در کودکی به دستم داده بود، با افتخار دستهایش را پشتش گره کرد و در کنارم ایستاد تا عکس یادگاری بگیریم. آسان نبود، از همه شکنجه هایی که کشیدم سخت تر بود آنروزی که خبر از دست دادنش را برای همیشه شنیدم. ارژنگ داوودی چند روز پس از این عکس دستگیر شد و ده سال گذشته را در زندانهای جمهوری اسلامی زیر شدیدترین فشارها سپری کرده است در حالی که بیست و پنج سال حکم زندان دارد. مادرم پروانه هر روز برای فرزندانش که امروز به قاره های مختلف پرتاب شده اند دعا می کند و اشک می ریزد. مهلقا، مهسا و مهرداد به فرانسه فرار کردند. سایه و ستاره به مالزی رفتند و آرش از پاریس ربوده شد و به زندان اوین بازگرداندنده شد
درب سنگی خانه ابدی پدرم
امیر، پروانه، فرخ لقا، محمدباقر و مهلقا - پایگاه هوایی تبریز ۱۳۵۷
فرخ لقا و امیرحسین آخرین میراث بازمانده از پدرمان برای مادرم در ایران هستند. با خودم فکر می کنم مگر قرار نبود وظیفه حکومت ها برقراری آرامش برای مردم و خانواده ها باشد. خامنه ای شبها نیازی نیست که ستاره ها را بشمارد تا خوابش ببرد، همینکه به تعداد خانواده هایی که فرزندانشان را حکومت وی اعدام کرده است و یا به تبعید و غربت فرستاده است فکر کند، به اندازه هشت میلیون سوژه خواهد داشت تا بشمارد و شاید خوابش ببرد. چه خوابی است خواب دیکتاتورهای خوناشام که از وجدان و انسانیت بویی نبرده اند. امشب شاید پدرم همراه ندا، سهراب، ترانه، اکبر محمدی، مختاری، پوینده، فروهرها، مونا محمودنژاد و گلاره و هزاران هزار روح پاک دیگر به خواب خامنه ای بروند و برایش یادآور شوند چقدر روحشان آرام است، چرا که خون نریخته اند و حق مردم را نخورده اند  و یادآوری کنند که چه سرنوشت شومی در انتظار خامنه ای، هاشمی، خاتمی، خمینی و همه آنها که خونها را ریخته اند نشسته است. پدرم را خوب میشناسم، در آن دنیا هم بی کار ننشسته است و همانگونه که شجاعت و گستاخی را به من آموخت به آن دنیایی ها هم خواهد آموخت. روی درب سنگی خانه ابدی پدرم نوشتم: تو به ما عشق به ایران، مردم و آزادی آموختی، خانه ات از نور خدا روشن باد

No comments:

Locations of visitors to this page