September 28, 2012

هفتم مهر، پدرم رفت و یادش را برای همیشه به نیکی برایمان گذاشت


یکشنبه پنجم مهرماه ۱۳۸۳، پدرم برای ملاقات آمده بود. خسته بود و حتی از پشت شیشه های سالن ملاقات زندان اوین هم می شد خستگی را در چشمانش و پیشانی چروکیده اش دید. تازه ۵۲ ساله شده بود. این چشمان خسته اش را هشت سال پیش هم دیده بودم وقتی به ملاقاتم در زندان اطلاعات ارومیه آمده بود. با چشم هایش حرف میزد. می گفت تا چند سال دیگر باید در سالنهای ملاقات زندانهای مختلف ببینمت؟ می گفت که خسته است. دو روز بعد در حالی که هنوز خیلی خسته بود، چشم هایش را برای همیشه بست. و برای همیشه داغ برای آخرین بار به آغوش کشیدن پدر را به دل پسر ارشدش گذاشت. اسفند ماه همان سال، پنج روز مرخصی از زندان اوین به من داده شد تا نوروز را در کنار خانواده داغدارم باشم. قرار وثیقه سنگینی در نظر گرفته شد که عمادالین باقی عزیز و یکی دیگر از دوستان با سند خانه شان آنرا تقبل کردند و مرحوم  دوست محمدی، رئیس وقت زندان اوین بسیار تلاش کرد تا موافقت دادگاه انقلاب و وزارت اطلاعات را جلب کند و بتوانم به این مرخصی بروم. چشمهای خسته پدرم را همه به یاد داشتند. نوروز ۱۳۸۴ همه بچه ها دور پروانه (مادرم) جمع بودیم. مهلقا، فرخ لقا، امیرحسین، ستاره، سایه، آرش، مهسا و دو قلوها همه دور سفره هفت سین نشسته بودیم. یک صندلی هم خالی بود. تا لحظه سال تحویل با هم شوخی میکردیم تا همدیگر را گول بزنیم و درد مان را شاید کمتر به یاد بیاوریم. سال که تحویل شد، همه سکوت کرده بودیم، منتظر بودیم بابا حرفی بزند و همه به رسم هر سال به ترتیب برویم پدرمان و پروانه را ببوسیم و سال نو را تبریک بگوییم. همه سرهایمان پایین بود و کسی حرفی نمی زد، اولین بار در زندگی ام بود که صدای پدرم پس از سال تحویل شنیده نمی شد که به همه ما تبریک بگوید و کتاب حافظ را باز کند. پس از لحظات طولانی سکوت بغض همه مان ترکید و چشمهایمان بارانی شد. بارانی که وقتی همدیگر را  درکنار سفره هفت سین میبوسیدیم، خیسی گونه هایمان را نمی شد پنهان کرد. کتاب حافظ را برداشتم که به اندازه تمام مسولیت یک پدر سنگین بود و غزلی خواندم و به پروانه و همه ماه و ستاره هایی که دورش بودند سال نو را تبریک گفتم. باور کردنی نبود که دیگر چهره با وقار و نجیب پدرمان را نخواهیم دید و هنوز هم باور نکرده ایم. همه مان هنوز بابا را در خواب میبینیم و همه جا با ماست. هنوز با ما زندگی می کند. هر چقدر عاشق سرزمینم ایران بودم حالا بیشتر عاشقش هستم. سرزمینی که پدرم بخشی از خاکش را تشکیل داده است و برای آزادی اش تا میتوانم خواهم جنگید. نبرد در راه آزادی درسی بود که از پدرم آموختم. بر سر در خانه ابدی اش هم نوشتم تا همیشه آویزه گوشم باشد که : تو به ما عشق به ایران، مردم و آزادی آموختی، خانه ات از نور خدا روشن باد

No comments:

Locations of visitors to this page